X
تبلیغات
شعر و ادب - مذهبی
شعر ادبیات فارسی- حرفه و فن

شعبان شد و پیک عشق از راه آمد                                                                                             
عطر نفس بقیت الله آمد
با جلوه ی سجاد و ابا الفضل و حسین
یک ماه و سه خورشید در این ماه آمد 

 

       در نهایت می‏رسد در ماه شعبان
دو گل دیگر ز باغ رسول دو سرا
هم علی اکبر این پرچمدار زیبای جوان
هم گل نرگس زهرا، مهربان یار با وفا
ماه شعبان ماه خوبی و صفاست
در همه روزش ز مهر دنیای ما هم پر بهاست

                              شاهی به دوصد عزت اجلال آید

با شوکت و فر و جاه اقبال آید

امروزحسین آید و فردا عباس

خورشیدزپیش و مه ز دنبال آید

 

       ای وارث تاج و تخت محمود بیا          مرآت صفات پاک معبود بیا

خلق آرزوی بهشت موعود کنند        والله تویی بهشت موعود بیا

غیر از تو مرا دلبر و دلدار نباشد         دل نیست هر آندل که ترا یار نباشد

شادم که غم هجر توگردیده نصیبم    بهتر ز غم هجر تو غمخوار نباشد . . .

قائم آل نور، یا مهدی                      عطر سبز حضور، یا مهدی

تا همیشه صبور می مانیم              در هوای ظهور، یا مهدی

اینک که شده ولادتت ای جانا           جلوه نور به دنیا بنما یا مهدی

ماه میلاد سه پرچم دار عشق

   دلبر و دلداده و دلدار عشق

         ماه میلاد سه ماه عالمین

 سید سجاد و عباس و حسین(ع)

*  

 سه نور آمد به عالم پر ز احساس

    معطر هر سه از عطر گل یاس

   سه نور تابناک آسمانی

   حسین بن علی ، سجاد و عباس

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

     دامن علقمه را عطر گل یاس یکی است

  قمر بنی هاشمیان در همه ناس یکی است

   سیر کردم عدد ابجد و دیدم به حساب

   نام زیبای اباصالح و عباس یکی است

    * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

میلاد گل رسول و زهرا و علی است
زیرا که جهان خجسته زین نور جلی است
ما را دگر از روز جزا بیمی نیست
چون بر دل ما عشق حسین ابن علی است

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

بوی گلهای بهشتی ز فضا می آید
عطر فردوس هم آغوش صبا می آید
نوگل مصطفوی ، زینت باغ علوی
مظهر پنج تن آل عبـــــــــــــا می آید

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

**ولادت امام حسین (ع) **

ای دلنواز قاری قرآن خوش آمدی

در بیت وحی با لب خندان خوش آمدی

ای العطش، ترانه ی قبل از ولادتت

مادر فدات با لب عطشان خوش آمدی

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

اشکها بین که از این خنده بدامان دارد

ای سلیل اشرف اولاد آدم السلام

بهین جشن و سرور شیعیان است

دیگر زنخل رسالت پدید شد ثمری

سرور معنوی بر پاست هر جا

سلام ای صفای دل عاشقان

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

** ولادت حضرت عباس (ع)**

مـیـلاد مسعـود اباالفضل جوان است

هـنگام شـادی و سرور شیـعـیـانــسـت

از دامـن ام البنین ماهی عیان است

کز روی وی شرمنده مـاه آسـمـانست

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

شب به کاخ مرتضى ماهى پدیدار آمده

ماهى که پیش نور وى خورشید و مه تار آمده

ماهى که بر حسن صدها خریدار آمده

اى طالب دیدار مه هنگام دیدار آمده

فلاکیانش سر به سر حیران رخسار آمده

اکو نور بخش عالم و، هم نور الاءنوار آمده

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *   

چه عباس آنکه در حشمت امیر راستین آمد

چه عباس آنکه از همّت پناه مسلمین آمد

چه عباس آنکه از اصل و نسب از دوره هاشم

چو جان مرتضى و حُسن خیرالمرسلین آمد

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *   

**ولادت امام سجاد علیه السلام**

سلام اى چارمین نور الهى

کلیم وادى طور الهى

تو آن شاهى که در بزم مناجات

خدا مى‏ کرد با نامت مباهات

تو را سجاده داران مى‏شناسند

تو را سجده گزاران مى‏شناسند

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

جشن میلاد امام چارمین آمد پدید

روز وجد مؤمنات و مؤمنین آمد پدید

درّة التّاج فضیلت جوهر علم لدن

حضرت سجّاد زین العابدین آمد پدید

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

چو خورشید جمالش مشرق از برج کمال آمد

خدا را شد جلوه گر بر خلق اشراق جمال آمد

شد از برج عبودیت عیان شمس ربوبیّت

تجلّى جمال آن جا تجلّى جلال آمد

  * * * * * * *

دو ماه از دو افق در دو شب تجلّی کرد
یکی شهنشه دوران، یکی امیر سپاهش
دو گوهر از دو صدف از دو بحر گشت نمایان
یکی چراغ هدایت، یکی معین و گواهش
یکی حسین و یکی ناصر حسین، ابوالفضل
که جان خویش به کربلا بداد به راهش

روشنگر آفتاب،عباس آمد
تفسیر زلال آب،عباس آمد
خیزید،گل آرید و گل افشانید

زیرا که گل بوتراب،عباس آمد

*******

امشب شب میلاد علمدار حسین است
میلاد علمدار وفادار حسین است
گر بود علی محرم اسرار محمد
عباس علی محرم اسرار حسین است

******

مرید عشقم الهی که یارم داند قابل مرا
گدای اویم مبادا براند ابوفاضل مرا

*******

عطری که کسی ندیده و نشنیده
امشب به حریم احمدی پیچیده
ذرات اگر به شوق و شور آمده اند

خورشید شفاعت ز افق تابیده

*******

فرزند دلیر حیدر آمد
عباس امیر لشکر آمد
می خواست نشان دهد ادب را
یک روز پی از برادر آمد

*******

آلاله نو دمیده چیدن دارد
آواز فرشتگان شنیدن دارد
میلاد حسین است و ابوالفضل و علی
یک ماه و دو آفتاب دیدن دارد

*******

حسین سلطان عشق، عباس ساقی عشق، زینب شاهد عشق و سجاد راوی عشق. کاروان عشق در راه است و خود “عشق” نیمه شعبان خواهد آمد… اعیاد شعبانیه مبارک

******* 

میلاد گل رسول و زهرا و علی است              زیـرا کـه جهــان خجسته زین نور جلی است

مــا را دگـــر از روز جـزا بیمی نیست              چون بر دل ما عشق حسین ابن علی است

مـژده ای دل خــدای عشـــق رسید              شـــاهــــدان را لــقـــــای عــشـــق رسیـد

 *******

جان به پایش کنید قربانی               عاشقان خونبهای عشق رسید

تـا بــه راهــت راهیم مـن               فــــــــــارق از گمــــراهیـم من

غــم نــدارم در دو عــالم                چــون حسیــــن است مقتدایم

 *******

امشب شب میلاد علمدار حسین است               میـــلاد علــمـــدار وفادار حسین است

گــر بــــود علــــی محـــرم اسرار محمد               عباس علی محرم اسرار حسین است

 *******


ای دلنـواز قــاری قرآن خوش آمدی                 در بیت وحی با لب خندان خوش آمدی

ای العطش، ترانه ی قبل از ولادتت                 مادر فدات با لب عطشان خوش آمدی

 *******

اشکها بین كه از این خنده بدامان دارد                 ای سلیل اشرف اولاد آدم السلام

بهــین جشــن و سرور شیعیان است                 دیگر ز نخل رسالت پدید شد ثمری

ســرور معنــوی بــر پــاست هـــر جا                  سلام ای صفـــای دل عــــاشقان

 *******

امشب زمیــن و آسمان گردیده پر شور و شعف        امشب تـمـام عـــرشیـــان بهـــر زیارت بسته صف

امشب که عیدی می‌دهد بر عاشقان شاه نجف       امشب تو هم مستی کن و دل را بری کن از اسف

زیرا به دنیا آمده مظهر عزت و شرف

*میلاد نور مبارک*

 *******

ز گلــزار نبــی(ص) و بـــوستان حیدر و زهرا         گلی بشگفـت با بوی خوش و با چهره ی زیبا

شنیدستی که با یک گل نمی‌گردد بهار؟ اما         گلستان گشته از این گل، همه دنیا و ما فیها

شکفتن پنجمین گل باغ عصمت و طهارت تهنیت باد.

 *******


بوی گلهای بهشتی ز فضا می‌آید             عطر فردوس هم آغوش صبا می‌آید

نوگـل مصطفوی، زینت باغ علوی             مظـهــر پـنــج تـــن آل عـبـــا می‌آید

 *******

دو مــاه از دو افــــق در دو شب تجـلّی کرد           یکی شهنشه دوران، یکی امیر سپاهش

دو گوهر از دو صدف از دو بحر گشت نمایان           یکـی چراغ هدایت، یکی معین و گواهش

یکی حسین و یکی ناصر حسین، ابوالفضل          کـه جـــان خویــش به کربلا بداد به راهش

 *******

سروشی دوش در گوشم، سرود این نغمه ی شیوا       که بشگفت از گلستان محمد(ص) نوگلی زیبا

بـــشارت ای گنــه کـــاران حسیـــن آمد حسین آمد       نثـــار مقدمـــش سرهــا، فدای جان او جانها

 *******

شاهی به دوصد عزت و اجلال آید              با شوکت و فر و جاه و اقبال آید

امــروز حسیــن آیـد و فردا عباس              خورشید ز پیش و مه ز دنبال آید

 *******

ای دست تو، دستگیر عـالم               وی در رخ تو علی مجسـم

دریــای عمیـــق مهــــربانی               تـمثـال علـی، علـی ثانــی

مرآت حسین مظهر عـشـق               گل واژه ی ناب دفتر عشق

ای عبــد خدانــما، اباالفضل               دریاب دمی مرا ابا الفضــل

 *******

عباس!

ای صبر و قرار بی قراران

امّید دل امیدواران

دانی که گر از عطش بمیرم

یک قطره ز دیگری نگیرم

ساغر نزنم ز دست هر کس

من دست تو می شناسم و بس

روزی من از خزانه ی توست

دل، سائل آستانه ی توست

امشب ز تو بار عام خواهم

دیدار تو و امام خواهم

 

نیستم لایق کنم مدح و ثنایت یا ابوالفضل                  از ازل مدح تو را گفته خدایت یا ابوالفضل

مصطفی را جان نثاری، مرتضی را یادگاری                 جان من، جان جهان بادا فدایت یا ابوالفضل

 *******

ای تجلای نور در سینا

ید بیضای توست با موسی

حق نوشته ست با خطی از نور

روی درگاه جنّت الاعلی

در بهشتم بهار عباس است

صاحب الاختیار عباس است

 *******

مـیـلاد مسعـود اباالفضل جوان است                     هـنگام شـادی و سرور شیـعـیـانــسـت

از دامـن ام البنین ماهی عیـان است                     كــز روی وی شرمنــده مـاه آسـمـانست

 *******

شـب بــه كـــاخ مـــرتــضـى ماهى پدیدار آمده          ماهى كه پیش نور وى خورشید و مه تار آمده

ماهـــى كــه بــر حســن صـــدهـا خریدار آمده          اى طـــالــب دیـــدار مــه هنـــگام دیـدار آمده

فــلاكیـــانـــش سر بـه سر حیران رخسار آمده          اكو نور بخش عالم و، هـــم نـــور الانــوار آمده

چه عباس آن كـه در حشمــت امیر راستین آمد         چــه عبــاس آن كـه از همّت پناه مسلمین آمد

چه عباس آن كه از اصل و نسب از دوره هاشم          چــو جــان مـرتضى و حُسن خیرالمرسلین آمد

میلاد گل رسول و زهرا و علی است / زیرا که جهان خجسته زین نور جلی است

ما را دگر از روز جزا بیمی نیست / چون بر دل ما عشق حسین ابن علی است

 

 شب به کاخ مرتضى ماهى پدیدار آمده

ماهى که پیش نور وى خورشید و مه تار آمده

ماهى که بر حسن صدها خریدار آمده

اى طالب دیدار مه هنگام دیدار آمده

فلاکیانش سر به سر حیران رخسار آمده

اکو نور بخش عالم و، هم نور الاءنوار آمده

.

.

.

چه عباس آنکه در حشمت امیر راستین آمد

چه عباس آنکه از همّت پناه مسلمین آمد

چه عباس آنکه از اصل و نسب از دوره هاشم

چو جان مرتضى و حُسن خیرالمرسلین آمد

.

ولادت امام سجاد علیه السلام

سلام اى چارمین نور الهى

کلیم وادى طور الهى

تو آن شاهى که در بزم مناجات

خدا مى‏ کرد با نامت مباهات

تو را سجاده داران مى‏شناسند

تو را سجده گزاران مى‏شناسند

جشن میلاد امام چارمین آمد پدید

روز وجد مؤمنات و مؤمنین آمد پدید

درّة التّاج فضیلت جوهر علم لدن

حضرت سجّاد زین العابدین آمد پدید

برخیز که نور ازلی می آید
بر عالم ایجاد ، ولی می آید
مجموعه حُسن و عشق و ایثار و کرم
یعنی که حسین بن علی می ‏آید . . .

مژده ای دل خدای عشق رسید
شاهدان را لقای عشق رسید
جان به پایش کنید قربانی
عاشقان خونبهای عشق رسید .

نام تو را دواى درد است حسین
بى یاد تو بین که چهره زرد است حسین
عشق تو مرا ز خویش بیگانه نمود
بى عشق تو بین که سینه سرد است حسین

سروشی دوش در گوشم، سرود این نغمه ی شیوا
که بشگفت از گلستان محمد(ص) نوگلی زیبا
بشارت ای گنه کاران حسین آمد حسین آمد
نثار مقدمش سرها، فدای جان او جان ها

همین نه من شده‌ام ریزه‌خوار خوان حسین
که هست عالم ایجاد، میهمان حسین
ز آفتاب قیامت نباشدش باکی
کسی که رفت دمی زیر سایبان حسین . .

 

در سوم شعبان که همه لطف و صفاست
میلاد پر افتخار شاه شهداست
در حیرتم از این که بُوَد وقت سرور
یا موسم سوز و گریه و شور و نواست

 

جعد مشکین طره عنبر گشا دارد حسین / حُسن یکتا را ببین زلف دو تا دارد حسین
شورش امکان اگر طرح محیط دهر ریخت / بر دو عالم سایه بال هما دارد حسین

صفا گرفته دلم از صفای ثارالله
نوای مرغ دلم در نوای ثارلله
زصبح روز ولادت نه صبح روز ازل
پریده مرغ دلم در هوای ثارالله . .

آفتابی که چنین چهره تابان دارد / صد چو مه عاشق سرگشته و حیران دارد
پرچم سلطنت عشق برافراشت شهر / کز شرف خاک درش فخر به کیهان دارد .

امید است انکه حق بااین همه گمراهیم بخشد
نفروغ معرفت ازعشق ثاراللهیم بخشد
گنهکارم ولی دیوانه عشق حسینم من
خدا شاید گناهم را به خاطرخواهیم بخشد . . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 10:32  توسط محمد سنجر آرانی  | 

ع مسيح مي دمد از تربت مطهر من
فضاي طوس نه، عالم بود معطر من
فرشتگان همه زوار زائرين منند
بهشت گشته بهشت از بهشت منظر من
منم عزيز دل فاطمه امام رضا
که خلق کرده خدا خلق را به خاطر من
عجيب نيست اگر زائري که قبر مرا
به بر گرفته بگيرد قرار در بر من
هزار موسي عمران به سجده افتادند
در اين حريم به خاک مسيح پرور من
دلي که زائر من مي شود مزار من است
خوشا دلي که شد اين جا مزار ديگر من
شکسته اي که صدا مي زند مرا از دور
جواب مي شنود بارها ز داور من
ز هر دري که شود زائرم به من وارد
درست چهره به چهره بود برابر من
من آفتاب خدايم جهان در آغوشم
شما حضور من و عالم است محضر من
کتاب منقبتم را تمام نتوان کرد
اگر شوند همه انس و جان ثناگر من
کسي که زائر من گشت دوستش دارم
روا بود که خطابش کنم برادر من
الا تمام خراسانيان پاک سرشت
خجسته باد شما را طواف مقبر من
فرشتگان چو کبوتر به دورتان گردند
به شرط آن که بگرديد دور زائر من
به زائرين من اينک نصيحتي است مرا
که احترام بگيريد از مجاور من
اگر به مرقد من نيز دستتان نرسيد
زنيد بوسه به قم بر مزار خواهر من
هزار حيف که قدر مرا ندانستند
که بود هر نفس من غم مکرر من
هزار بار عدو مخفيانه کشت مرا
خداي نگذرد از قاتل ستمگر من
شرار زهر مرا در دل آتشي افروخت
که آب گشت همه عضو عضو پيکر من
چو شخص مار گزيده به خويش پيچيدم
خدا گواست چه آورد زهر بر سر من
ميان حجره زدم دست و پا غريبانه
جواد بود و من و لحظه هاي آخر من
دو دست خويش گشود و گرفت اشک مرا
فتاد تا که نگاهش به ديدة تر من
زنان شهر خراسان گريستند همه
زدند بر سر و سينه به جاي مادر من
به روز حشر نسوزد جحيم "ميثم" را
که بوده با سخن و سوز خويش ياور من

کبوترخسته ی دل این درو اون در میزنه

تامشهدالرضا ی تو بازم داره پرمیزنه

پرمیزنه تو خیالش سوی غریب الغربا

بار سفر رو بسته وداره میره امام رضا

پرمیزنه تا                         پنجره فولاد

روبرو گنبد                        میزنه فریاد

ضامن آهو

یه گوشه ی حجره داری آرو م آروم فدا میشی

کبوتر غریب شهر ازتوقفس رها میشی

زهر جفا کاری شده رمق نمونده توتنت

استخونات تیر میکشه سرده تموم بدنت

با گریه و آه                        این دم آخر

ذکر لباته                          غریب مادر

توی هجوم بی کسی صدا زدی جوادتو

اومدکنارت پسرت آخر رسید به داد تو

اما توکرببلا بابا اومد کنار پسرش

مرهم گذاشت با اشک روی زخمای جسم اکبرش

میگفت جوونم                 تو کردی پیرم

کاشکی کنارت                      منم بمیرم

میان حجره زپاافتادم

به حال مرگم بیا امدادم

(جوادای هست من – عصای دست من)2

بیا دلتنگ تو هستم عزیزبابا

بیا بار سفربستم عزیز بابا

غریبم من 2 غریب وتنها

به خود میپیچم ندارم تابی

به کام خشکم رسان تو آبی

(فروبنشان تبم – ترک خورده لبم)2

بیا که بی تو میمیرم غریب وتنها

بیاور ازمدینه چادر مادر را

پس ازمن بابا زغم دلگیری

شبیه زهرا جوان میمیری

(دم آخربیا – بخوان ازکربلا)2

بخوان ازجسم صدچا علیّ اکبر

بخوان ازنیزه وحلق حسین بی سر

درحجره غریبانه بسوزد جگرمن

کجایی پسرمن

من چشم به راهم که بیایی به برمن

کجایی پسرمن

*---(شعر- واحد - كربلا منتظرماست)

من كه اززهر جفا پاره شده اين جگرم

كنج اين حجره بياد غم ديوارودرم

دركجايي زمدينه توبيا اي مادر

تاببيني كه فتادست براين دل شررم

تشنه وبي كس وتنها چو به خود مي پيچم

گربيايي بگذارم به قدوم تو سرم

بارها ازاثر زهر چوخوردم به زمين

يادآن كوچه بسوزاند همه برگ وبرم

گه به خاك افتم وگه خيزم وگه ناله كنم

گاهي ازغصه بگويم كه كجايي پسرم

زهر مأمون بخد اكارمرا ساخته است

گشته راحت دگر آماده زبهر سفرم

من تأسي كنم ازتشنه لبي برجدم

تشنه لب ميدهم اين جان به ره دادگرم

گركه شد حجره ي من قتلگهم يا الله

ديگر از داغ پسر خم نشده اين كمرم

پاره هاي جگرم هديه كنم از احسان

من براين هديه ناقابل خود مفتخرم

گل زهرا گل زهرا 2 گل زهرا رضا جان 2

توكه نورخدايي       توگل مصطفايي

به علي نورعيني علي موسي الرضايي

توكه شمس الشموسي   توانيس النفوسي

كعبه ي عاشقاني   قبله ي ارض طوسي

من گداي توهستم     پشت اين درنشستم

آمده يابن الزهرا      كه بگيري تودستم

شده اززهر مأمون   دل مولا پرازخون

جگرش پاره گشته  شده نالان ومحزون

كنج حجره نشسته   شده غمگين وخسته

فاطمه دركنارش        با پهلوي شكسته

شده مسموم كينه          شده اينجا مدينه

بخدا جان دهد از     غصه ي زخم سينه

اي امان ازجدايي        شده مولا فدايي

بالب تشنه گويد         اي جوادم كجايي

آيدبه گوش هردم نداآواي جانسوز رضا

گويد شدم مسموم كين    مادربيا مادربيا

جانم رضا جانم رضا

من نورچشم حيدرم

بشكسته اين بال وپرم

ازدرد ميپيچم به خود اندر كجايي مادرم

جانم رضا ....................................

دستش نهاده برسرش

سوزد دل غم پرورش

باشد غريب وتشنه لب

چشم انتظاردلبرش

جانم رضا ..................................

بابا جواد اي پسرم     بنشين كناربسترم

جان ميدهم اما ببين من ياد مسمار ودرم

جانم رضا ...................................

من عزيز مصطفايم      نورچشم مرتضايم

هشتمين فرزند زهرا من علي موسي الرضايم

زهر مأمونِ      بي حيا گشته      قاتل من

پاره شد يارب  ازغم وغربت   اين دل من

اي رضاجانم اي رضا جانم يابن الزهرا

آه و واويلا بپا شد      جان من ديگر فداشد

قتلگاهم گشته اينجا   اين خراسان كربلا شد

بالب تشنه    بي كس اما در      شوروشينم

جان فداي آن     لعل لبهايت        يا حسينم

اي رضا ..............................

دركجايي اي تقي جان آمده عمرم به پايان

توبيا تاكه بگيري   اين سرم برروي دامان

درره جانان      داده ام من بو     دونبودم

كنج اين حجره      زائر آن يا     س كبودم

اي رضا ................................

امام رضا فدات بشم 2

دلم ميخواد نظاره اي به سوي اين گداكني

گره توكارم افتاده به يك اشاره واكني

امام رضا...............................

به گندمي كه زائرات نذركبوترات كنند

تو گندمي نذرمنِ فقير وبينوا كني

امام رضا.............................

به حق اون كاسه هاي طلايي سقاخونت

اين دل سنگم وبه يك نگاه خود طلا كني

تودنيايي كه كوچيكه اينهمه توكرم داري

نميدونم روز جزا بازائرات چه هاكني

كاشكي شبيه نغمه ي قشنگ نقاره خونت

دل منو تو فضاي حريم خود رها كني

اميد ندارم يه روزي توروزخود راضي كنم

اما توميتوني منو به يك نگاه رضا كني

حسرت زيارت جد تومونده تو دلم

چي ميشه اين دلم و راهي كربلا كني

امام رضا ..................................

من زهم بگشوده ام چشم ترم

بس تماشايي است كوي دلبرم

ميزند اينجا دل من بال وپر

ميشوم اينجا زخود هم بي خبر

شهپرجبريل اينجا گشته فرش

بر تماشا آمده عيسي زعرش

در حريمش بسكه دل روي دل است

زائرين راه رفتن مشكل است

يك نگاهش دردعالم را دواست

بارگاه قدس او دارلشفاست

من گدايم اي امير ارض طوس

من سيه رويم تويي شمس الشموس

جذبه ي عشقت مرا ديوانه كرد

بر سر زلفت دل من خانه كرد

اي بلنداي حريمت بام عشق

خود تويي ساقي ضريحت جام عشق

بر سر كويت مرا پابست كن

از مي عشقت مرا سر مست كن

زاشك خود غسل زيارت كرده ام

روي بر درگاه تو آورده ام

اي حريمت جنت الماواي من

گرمرا ازدربراني واي من

اي سراپا ناز كمتر ناز كن

اين منم در ميزنم در بازكن

طعنه زد رخسار تو بر آفتاب

آفتاب فاطمه برمن بتاب

از شميمت جان به صحرا ميدهي

توسراپا بوي زهرا ميدهي

فارغم از مسجد و دير وكنشت

ميوزد از كوي تو بوي بهشت

اي طبيب عشق بيمار توام

تو گلي من كمتراز خارتوام

گرچه من آواره هستم كوبه كو

گرچه پيش تو ندارم آبرو

ليك ميدانم پناهم ميدهي

درميان خانه راهم ميدهي

يابن الزهرا من ندارم جز تو كس

لحظه ي آخر به فريادم برس

درهمه عالم چه غم دارم رضا

تاترا دارم چه كم دارم رضا

مُلك خراسان غرق عزا شد

مسموم عليّ موسي الرضا شد

جواد تو يتيم است معصومه دل دونيم است

واويلتا واويلا 2

درحجره آمد با حال خسته

دررا به روي خود او ببسته

برروي خاك غربت  نالد به آه وحسرت

چشمش براهست آيد جوادش

درآخرين دم رسد بدادش

گويد تقي كجايي شد موسم جدايي واويلا

واويلتا .......................................

به شهر غربت خدا غريبم

مصيبت وغم شده نصيبم

ندارم  اينجا دگر پناهي

سوز دل من دهد گواهي

تقي كجايي 2

عدوشررزد به تار وپودم

خون دل من بود شهودم

نمانده ديگر تاب وقرارم

برزانوي غم سرميگذارم

تقي كجايي 2

بياجوادم بابا كجايي

رسيده اينك وقت جدايي

بيا ببينم روي نكويت

مانده دوچشمم بابا به سويت

تقي كجايي 2

--------(نوحه - دولاله ي بهاره)-----

ارض وسما غوغاشد   مسموم كين رضا شد2

باقلب زاروخسته          كنج حجره نشسته

زهرا زجنت آيد           با پهلوي شكسته2

مولا مولا رضاجان 2

تقي جانم كجايي        شد موسم جدايي 2

اي نور هر دوديده   رنگ از رخم پريده

ديگر ززهر ماءمون جانم به لب رسيده 2

مولا مولا رضا جان 2

من غرق شور وشينم من زاده ي حسينم 2

من كه كسي ندارم      سربرزمين گذارم

خواهم كه مثل جدم  لب تشنه جان سپارم 2

مولا مولا رضاجان 2

دركجايي پسرم    پاره شده اين جگرم

بخدا اين جان من از زهر جفا برلب رسيد

پشت من از بار غم هجران تو آخر خميد

مادر دل خسته ام بنگر به آهم "رضا"

كنج حجره عاقبت شد قتله گاهم "رضا"

من به ياد سينه ي سوراخت افغان ميكنم

حجره را ازداغ تو چون بيت الاحزان ميكنم

مظهر پاكي بيا          با چادرخاكي بيا

درميان حجره اندر شور وشينم "رضا"

با لب تشنه كنون ياد حسينم "رضا"

گرچه مسمومم ولي گريم به شاه كربلا

جسم او پاره شده راءس اوازتن جدا

من كه عمري عاشق روي تو هستم "رضا"

چون گدايان برسر كوي تو هستم "رضا"

اومدم تادرد مو دوا كني امام رضا

ميون زائرات منو صدا كني امام رضا

توي قبر منتظرم     پات وبذاري رو سرم

پشت كوه‌های خراسون مرقد پاكتو دیدن            واسه او صحن مطهر تو غروب كنار ایوون

واسه كفترای معصوم كه تو آسمون می‌گردن             واسه آدمای مغموم كه میان، دخیل می‌بندن

 

بر در دوست به امید پناه آمده ‎ایم                        همره خیل غم و حسرت و آه آمده‎ایم
چون ندیدیم پناهى به همه مُلک جهان                        لاجرم سوى رضا بهر پناه آمده ‎ایم

) - شعر آخر صفر - حاج غلامرضا سازگار

 گریه بستم من

به عشقت می‌روم عمری، از این صحرا به آن صحرا

مرا آهو حسابم کن، به جان مادرت زهرا

رضا جانم رضا جانم


عاقبت از زهر مأمون، پاره شد قلب رضا

در میان حجرۀ در بسته، می‌زد دست و پا

گه، جوادش را، گهی معصومه، را می‌زد صدا

داغ او تا صبح محشر، بر دل سوزان ماست

شهادت امام رضا(علیه السلام) تسلیت باد

سفره ۲ ماه عزا بسته میشه امشب خدا

اما بازه تا قیامت سفره های گریه ما

خدانگهدار سیاهیای ماه ماتم

خدانگهدار ماه صفر ماه محرم

لا یوم کیومک الحسین

.تمام زهر کین در من اثر کرد / هلالی چهره ی قرص قمر کرد

و دشمن با همین زهر ستمگر / تو گویی خنجری در این جگر کرد . . .

دلم برای تو پر می کشد امام غریب

غمت ز سینه شرر می کشد امام غریب

زیارت تو که فوق همه زیارت هاست

دل مرا به سفر می کشد امام غریب.

بیا از مدینه ای نور چشمان ترم

بین که از زهر جفا پاره شد این جگرم

چشم من مانده به در کجایی ای جواد من

ای عزیز دل من بیا برس به داد من

شهادت امام رضا(علیه السلام) تسلیت باد

شب شهادت مولای مهرپرور ماست

کسی که سایه لطفش پناهِ کشور ماست

شب شهادت هشتم امام معصوم است

که آستانه او قبله گاه باور ماست

امام هشتم  رضارضارضا           قبله هفتم رضارضارضا

قبله نمایی رضارضارضا         کعبه مایی رضارضارضا

سعی و صفایم رضارضارضا   دردودوایم رضارضارضا

شرفاکعبه روندازحرمت آقا       فقراسوی حریمه بدنت آقا

شرفاطوف حریم ملک الناسند    فقراطوف ضریح کرمت آقا

رضارضایارضایارضاجانم

صاحب لوائی رضارضارضا    کرببلایی رضارضارضا

قتلگه من رضارضارضا    خیمه گه من رضارضارضا

روضه مشکی رضارضارضا    سیره اشکی رضارضارضا

به تل زینب رضارضارضا      درشورودرتب رضارضارضا

رضارضایارضایارضاجانم

گنبدعشقی رضارضارضا   اذن دمشقی رضارضارضا

ساقی رایه رضارضارضا    اذن رقیه رضارضارضا

رضارضایارضایارضاجانم

پنجره فولاد رضارضارضا    شیون و فریادرضارضارضا

شافی دردی رضارضارضا    دلم روبردی رضارضارضا

روزنۀ نور رضارضارضا     نوردله کوررضارضارضا

توشفای دله بیماری منی آقا     تودوای غم و دردو مهنی آقا

وقتی که حرم میام روضه برات میخونم  میدونم گریه کن بر حسنی آقا

رضارضایارضایارضاجانم

کشته زهری رضارضارضا       روضۀ دهری رضارضارضا

ای ابن زهرارضارضارضا    محشرکبری رضارضارضا

کلبه تو هستم رضارضارضا       دل به تو بستم رضارضارضا

یک نظرم کن رضارضارضا      دربدرم کن رضارضارضا

باده مستی رضارضارضا         عشق من هستی رضارضارضا

صاحب الامری رضارضارضا     منبع اجری رضارضارضا

بدترین همسایتم ببخش آقاجانم        صاحب خونه تویی من به تو مهمانم

جلوی چشمت گنه کردم چه نادانم    روسیه آوردم و از خویش و نالانم

رضارضا یارضایارضاجانم

پنجره فولاده تو دنیای من     علی موسی الرضا

بوسه به گنبد شده رویای من   علی موسی الرضا

چون حرم تو  کرببلای من

خادمی کوی توشد آرزو    علی موسی الرضا

نوکری درگه تو   آبرو        علی موسی الرضا

مسته خضاب   نوک ابروی تو

جان منی ای صنما کن نظر   ز مجاری حرم کرببلایم ببر

رضارضا     کنم روم     میان بین الحرمین

رضارضا   کنم که دل    وصل و کنم به یاحسین

حرکت مویت ببرد از سرمن یاد      چین و تو زلفت از نظر باد

حبیبا بده جامی    مست وکنم     مست و کنم

یارضا یارضا یا رضایارضا

امروز که سر بر حرمت می آیم / انگار تمام عشق کامل شده است

ای ضامن آهو! به غریبی سوگند / دل کندن ازاین ضریح مشکل شده است . . .

گرچه از زهر جفا دل پرشرر دارد رضا

آتشى در دل ز هجران پسر دارد رضا

در ميان حجره در بسته مى پيچد به خود

ديدگان بى فروغش را پدر دارد رضا

تا بيايد از مدينه نور چشمانش تقى

انتظار ديدن نور بصر دارد رضا

در غريبى مى دهد جان و در آن حالت هنوز

انتظار خواهر خود را مگر دارد رضا

دورى از اهل و عيال و دوستان، خود بس نبود

كز جفاى خصم دون خون در جگر دارد رضا

دست ما «خسرو» به دامانش كه در روز جزا

آبرو پيش خداى دادگر دارد رضا

مثه یک چشم به هم زدن  شبای محرم رفت
   ز کفم این سینه زنی  تو شبای ماتم رفت
ایشالا تا سال دیگه زنده بمونیم
           پشت سر میون‏دارا   با هم بخونیم
مظلوم حسین/ آقا حسین / بی کس حسین

عطشان حسین / عریان حسین
ظهر عاشورا  زاده زهرا
             بی کس و تنها      در صف اعدا
              بی کفن ارباب

کیه که به زیر آسمون  مدیون آقا نیست
   کی میدونه که سال دیگه به زیر خاکا نیست
 شکرخدارو کن چشات داره می باره
               تا که نفس تو سینته بگو دوباره
مظلوم حسین / آقا حسین / بی کس حسین

عطشان حسین  عریان حسین
ظهر عاشورا  زاده زهرا
                  بی کس و تنها در صف اعدا
                 بی کفن ارباب شصت شبه دربه در بودم تو ماتم ارباب
         دست توسل می زدم به پرچم ارباب
بسته محبت شما به جونم آقا
                  قدر لباس مشکیمو میدونم آقا
وقتي ميره بالا دستاي ميوندار

ميكنه قيامت ذكر يا علمدار

علمدار، عملت رو نگه دار.................

اجر عزاداریام ‏و میگیرم از زهرا
          ایشالا راضیه ز من بابت این اشکا
ممنونم از تو مادرم بابت گریه
              منو دعا کن کربلا  شبای جمعه
شباي جمعه ، دل پريشونه

مادر سادات روضه ميخونه

ميزنه ناله غريب مادر

همه دلهاروكرده ديوونه

بي كفن ارباب

زائرين تو فقط شيعة اثني عشرند
همه دلباختة عترت خيرالبشرند
همه گشتند به درياي نگاهت تطهير
به گل روي تو سوگند ز گل پاک ترند
زائريني که به اين کعبة دل، دل بستند
تا ابد از حَرمت دل نبُرند و نبَرند
گر به سوي حَرمت روي کنند اهل جحيم
تا ابد از طمع روضة رضوان گذرند
سائلان کرمت يکسره ارباب کرم
زائران حرمت از همة خلق سرند
پا گذارند به بال ملک و طرة حور
رهرواني که به سوي حرمت ره سپرند
عالمي رو به روي پنجرة فولادت
به اميد کرمت همچو گدا پشت درند
انبيا ناز فروشند به گلزار بهشت
اگر از دور به ايوان طلايت نگرند
مهر تو لاله و ريحان بهشت دل ماست
حاش لله که ما را به جهنم ببرند
"ميثم" بي سر و پايم نظري کن مولا
که مرا جزو سگان سر کويت شمرند

حرم تو کعبة دل، کرمت همه خدايي
کني از کرامت خود به خدا خدا نمايي
در باز توست افزون من بي نواي محزون
ز کدام در درآيم به بهانة گدايي
کرم تو مي دهد رو به گداي تو وگرنه
ندهند پادشاهان به فقير آشنايي
من اگر گناه کارم تو رئوف و مهرباني
کرمت نمي گذارد که کني ز من جدايي
تويي آن که هر که آيد به زيارت تو يک بار
تو سه بار از عنايت به زيارتش بيايي
به خدا گناه کارم دگر آبرو ندارم
چه شود دهي ز نارم به محبتت رهايي
بکشم هماره نازت مگرم دهي اجازت
که به يک زيارت تو سر و جان کنم فدايي
همه را تو دست گيري همه را تو مي پذيري
چه امير شهر باشد چه فقير روستايي
به حريم توست بارم به حرم چه کار دارم
کند از هزار کعبه حرم تو دلربايي
کرمت به کل عالم حرمت پناه "ميثم"
به شما از او توسل ز شما گره گشايي

من که چون غنچه ز غم سر به گريبان دارم
با دل سوخته ام شام غريبان دارم
بر سر افکنده عبا مي رسم از بزم عدو
شعله زهر به جان، اشک به دامان دارم
تا قلم ريخته بر هستي من شعله مرگ
که از آن ديده گريان، دل بريان دارم
مرگ پيچيده به جانم که به خود مي پيچم
نفس سوخته از سينه سوزان دارم
زهر انگور به تهديد خورانيد مرا
زان شهيدم من و ميراث شهيدان دارم
زهرم ار سوخت ولي روح مرا راحت کرد
ز ِهراسي که از اين دشمن قرآن دارم
پيش ازين کُشت مرا خلق فريبي هايش
اشک پيدا به رخ از اين غم پنهان دارم
ز آه دل، اشک روان، سوز دل مسمومم
محفل آراي اباصلت که مهمان دارم
هم جواد آيد و هم فاطمه بر بالينم
آن که عمري ز غمش حال پريشان دارم

قصد زيارت حرمت حجّ اکبر است
حجي که مثل عمره و حج پيمبر است
هر کس که گشت زائر تو زائر خداست
اين گفته ام روايت موسي بن جعفراست
قدر و جلال و زائر قبر تو روز حشر
از زائرين کل امامان فراتر است
زوّار تو که شيعة کامل عيار توست
زوّار چارده حجج الله اکبر است
نام دو پارة تن احمد اگر برم
نام مقدس تو و زهراي اطهراست
حسرت برند خيل عظيم فرشتگان
بر آن فرشته اي که به صحنت کبوتر است
روح هزار عيسي مريم در اين مزار
چشم هزار موسي عمران بر اين دراست
روحم شفا گرفت ز يک جرعه آب آن
اين حوض صحن توست و يا حوض کوثراست
بوي بهشت مي وزد از چار صحن تو
از بس نسيم بارگهت روح پرور است
"ميثم" که جرم او ز حساب آمده فزون
شاد است ازاين که عفو تو ازجرم او سراست

اگر چه نيست مرا شأن زائر حرمت
کبوتري است دلم دور گندم کرمت
اگر تو پاي به چشمم نمي نهي بگذار
که لحظه اي بکشم چشم خويش بر قدمت
تو آن امام رئوفي که دشمنانت نيز
طمع برند به لطف و عنايت و کرمت
عجب نه، گر دو جهان را نهي کف دستش
اگر به جان جوادت، کسي دهد قسمت
خجسته باد خراسان و زنده باد ايران
که مستدام بود زير سايه علمت
هزار موسي عمران به طور تو مدهوش
هزار عيسي مريم گرفته جان ز دمت
نماز برده به صحن مطهر تو نماز
حرم طواف کند در حريم محترمت
تو آن امام رضايي که اختيار قضاست
به اقتضاي خداوند جاري از قلمت
هنوز وارد صحن مطهرت نشده
سلام مي شنود از تو زائر حرمت
عنايتت همگان را گرفت و "ميثم" هم
چو قطره اي است که افتاده در کنار يمت

 

دوست دارم تا که بر خاکت، جبين سايي کنم
خاک پاي زائرت را کحل بينايي کنم
دوست دارم خضر باشم تا که با آب بقا
تا قيامت بهر زّوار تو سقّايي کنم
دوست دارم ضامنم باشي که بر خيل ملک
سرفرازي همچو آن آهوي صحرايي کنم
دوست دارم بر گدايي درت از شهر خويش
تا در باب الجوادت، راه پيمايي کنم
دوست دارم زير پاي زائرت، دفنم کنند
تا گشايم دست و اعجاز مسيحايي کنم
دوست دارم وقت مردن با تماشاي رخت
مرگ را از شوق ديدارت، تماشايي کنم
دوست دارم در ميان آن همه زوّار تو
بر درت، ابراز راز دل، به تنهايي کنم
دوست دارم در خراسان تو چون گل بشکفم
صبح دم توصيف از گل هاي زهرايي کنم
دوست دارم هر کجا باشد به نامت مجلسي
شمع باشم، آب گردم، مجلس آرايي کنم
دوست دارم تا شماري "ميثمت" را سائلي
تا گدايت باشم و در حشر آقايي کنم

دمي كه به كار دل خود شك كردم
به قاب دلم اسم تو را حك كردم
لبم را به نامت متبرك كردم
ضامن آهو دريابم    فقط تو هستي اربابم
مولانا غريب يا امام رضا 3

من از كودكي برده‌ام لذت عشق
كه ساكن شدم در حرم حضرت عشق
تو داري فقط اينچنين شوكت عشق
صحن و سرايي رؤيايي    جنت اهل دنيايي
مولانا غريب يا امام رضا 3

شده تو دنيا سرآمد

ضريح پاك و يه مرقد
                            دلا داره عشق مشهد
چه گنبد با صفايي           يه بارگاه خدايي
داره ضريحي طلايي        عجب تماشايي
       رضا رضا جان رضا جان 3
               رضا رضا جانم
امام رضا كه رئوفه

خداي لطفه، عطوفه
                      ميريم با امضاش تا كوفه
الهي كه با نگاهش

تا عمر داريم توي راهش
باشيم همه در پناهش

غلام درگاهش
       رضا رضا جان رضا جان 3
               رضا رضا جانم

توقع من زياده

تموم هستيم به باده
                             فداي عشقت، جواده

تموم ميشه اشك و زاري

دوماه غم و روضه داري
آقا بگو، با ما ياري؟

هوامون و داری؟
       رضا رضا جان رضا جان 3
              رضا رضا جانم

بايد به قد عرش خدا قابلم كند

شايد به خاک پاي شما نازلم کنند

دل مي کنم از آنکه دل ازتو بريده است

دل مي دهم به دست تو تا بيدلم کنند

امشب کميت شعرم اگر لنگ مي زند

فردا به لطف چشم شما دعبلم کنند

ايمان راستين هزاران رسول را

آميخته اگر که در آب و گلم کنند-

-شايد خدا بخواهد و با گوشه چشم تان

بر رتبه ي غلامی تان نائلم کنند

وقتي سرشت آب و گلم را ازل خدا

بر آن نوشت رعيت سلطان ارتضا

در هشتمين دمي که خدا بر زمين دميد

بوي بهشت هفتم او ناگهان وزید

از شش جهت نسيم خبر داد و بعد از آن

از پنجره صداي اذان خدا رسيد

چار عنصر از ولادت او جان گرفته اند

يعني زمين به يمن وجودش نفس کشيد

از صلب سومين گل سرخ خدا حسين (عليه السلام)

ايران گرفته بوي دو آلاله ي سپيد

از هشت بيخود اين همه پايين نيامدم

يک حرف بيشتر چه کسي از خدا شنيد

توحيد ، حرف محوري دين انبياست

شرط رضا  به حکم أنا من شروطهاست

از برکتت نبود اگر ، نان نداشتيم

باران نبود غير بيابان نداشتيم

سوگند بر تو اي سر و سامان زندگي

بي تو نه سر که اين همه سامان نداشتيم

اين حوزه ها نفس به هواي تو مي کشند

لطفت اگر نبود ، مسلمان نداشتيم

اي آرزوي هر سفر دل از ابتدا

ما قبله اي به غير خراسان نداشتيم

ما رعيت ري ايم که سلطان به جز رضا

ارباب جز حسين  در ايران نداشتيم

خون حسين دررگ ودرريشه ي من است

علم رضا  معلم انديشه ي من است

بالا بلند گفته که طوبي تر از تو نيست

يوسف به حرف آمده زيباتر از تو نيست

گفتند پاره ي تن پيغمبر مني

انگار بعد فاطمه زهراتر از تو نيست

برگ درخت کاشته ي دستهاي تو

باشد گواه ما ، که مسيحاتر از تو نيست

اين قطره ها به سمت شما رود مي شوند

آخر در اين ديار که درياتر از تو نيست

ما تشنه ايم ، تشنه دست نوازشت

آبي در اين سراچه گواراتر از تو نيست

اين کوهها به عشق شما هشت مي شوند

يادآوران نام تو در دشت مي شوند

آرامشي اگرچه سراسر تلاطمي

درياي بيکرانه ي اميد مردمي

بند آورد زبان مرا بارگاه تو

اي آنکه رستخير عظيم تکلمي

هر بار نام مادرتان را مي آورم

گل مي کند کناره اشکت تبسمي

شاعر کنار حسن لب تو سروده است

روییده لاله در دل اين سبز گندمي

من چون غبار گرم طوافم به دور تو

تو قبله گاه هفتم و خورشيد هشتمي

در هفت شهر عشق به جز تو که ثامني

آهو چشم هاي مرا نيست ضامني

چشم اميد بر در لطف تو بسته است

هر زائري که گوشه ي صحنت نشسته است

باراني است حال و هواي دو ديده ام

اينجا هميشه کاسه ي چشمم شکسته است

از باب جبرئيل به پا بوست آمدن

از آسمان رسيده و رسمي خجسته است

آن پيرمرد تشنه در آن گوشه ي حرم

از راه دور آمده و سخت خسته است

با صد اميد حاجت اين بار خويش را

با پارچه به پنجره فولاد بسته است

وا شد گره ز پارچه ، حاجت روا شده است

يعني که زائر حرم کربلا شده است

با ياد خاطرات سفر با عشيره ام

بر عکس يادگاري باصحن ، خيره ام

از بس دلم شکسته براي زيارتت

با اشک شوق گرم وضوي جبيره ام

ياد غروب هاي زيارت هنوز هم

گاهی پی  دو جرعه ي جامع کبيره ام

يا "قادة الهداه و يا سادة الولاه"

مستبصرٌ بشأنکم ، اين است سيره ام

فرموده ايد ؛ فعلکم الخير يا رضا

اي هشتمين کلامکم النور ، تيره ام

از بس گناه دور و برم را گرفته است

چون تک درخت خشک ميان جزيره ام

ما هم شنيده ايم که فرموده اي شما

هستم در انتظار ظهور نبيره ام

دعبل کجاست تا بنويسد در اين فراز

عجل علي ظهورک يا فارس الحجاز

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391ساعت 9:26  توسط محمد سنجر آرانی  | 

پلکی مزن که چشم ترت درد میکند
ر وا مکن که بال و پرت درد میکند

میدانم اینکه بعد تماشای اکبرت
زخمی که بود بر جگرت درد می کند

با من بگو که داغ برادر چه کار کرد
آیا هنوز هم کمرت درد میکند

مانند چوب خواهش بوسه نمیکنم
آخر لبان خشک و ترت درد میکند

 لبهای تو کبود تر از روی مادراست
یعنی که سینه پدرت درد میکند

می خواستم که تنگ در آغوش گیرمت
یادم نبود زخم سرت درد میکند

کمتر به اسب نیزه سوار و پیاده شو از
 
 این حجمه های سنگ سرت درد میکند


مجنون شبیه طفل تو شیدا نمی شود

زین پس کسی بقدر تو لیلا نمی شود

درد رقیه تو پدر جان یتیمی است

درد سه ساله تو مداوا نمی شود

شأن نزول رأس تو ویرانه من است

دیگر مگرد شأن تو پیدا نمی شود

بی شانه نیز می شود امروز سر کنم

زلفی که سوخته گره اش وانمی شود

بیهوده زیر منت مرحم نمی روم

این پا برای دختر تو پا نمی شود

صد زخم بر رخ تو دهان باز کره اند

خواهم ببوسم از لبت اما نمی شود

چوب از یزید خورده ای و قهر با منی

از چه لبت به صحبت من وا نمی شود

کوشش مکن که زنده نگهداری ام پدر

                                                این حرف ها به طفل تو بابا نمی شود

                                                                         

تو چشمای بارونی               امشب شده مهمونی

 قصه می گه واسه باباش یه دختر زندونی

داره می گه از خاطرات کوفه و شام

                                           داره می گه از روضه های سنگ از بام

از اون شبی که گم شدش توی بیابون

                                            از تازیانه از صدای وقت دشنام

بابا نبودی دامنم آتش گرفت

                                      گلهای سرخ پیرهنم آتش گرفت

از سوزش گلبوسه های تازیان

                                     بابا کبودی تنم آتش گرفت

نبودی تو هر کجا منو زدند

                                  تو شهر و تو کوچه ها منو زدند

خلاصه برات بگم تو رفتی و  

                                  تو هر کجا گفتم بابا منو زدند بابایی

درد و بلات به جونم                  بابای مهربونم

    سنگم بیاد جایی نمی رم پیش تو می مونم

بعد از تو در دست غم و غصه اسیرم

                                                          داغ تو غمهای عمه کرده پیرم

تو که می دونی دخترا بابایی هستند

                                                  بابا نگفتی تو می ری و من می میرم

لیلا کیه تا که بشه مجنون تو

                                                 بابا خودم می شم بلا گردون تو

اول بزار خاکسترا رو پاک کنم

                                               از لابه لای گیسوی پر خون تو

بابایی چرا لبات خونی شده

                                        بمیرم چرا موهات خونی شده

بمیرم رو ابروهات خورده ترک

                                         بابایی چرا چشات خونی شده بابایی

                         بابا بابا بابا بابا بابا جان 

دختر شاه مدینه کنج ویرونه نشسته

رمقی به تن نداره شده از زندگی خسته

صورتش خونی­وخاکی تنش ازجفا سیاهه

سر گذاشته روی دیوار گمونم که چشم براهه

نمی دونم طفل خسته چه مصیبتها کشیده

رنگ به صورتش نداره قد وقامتش  خمیده

بانویی پیشش نشسته بی شکیب و بی قراره

داره آهسته و آروم از پاهاش خار در میاره

صداش از گریه گرفته چشاش تار و بی فروزه

با اشاره میگه عمه کف پام داره می سوزه

چرا پس بابا نیومد تو که گفتی توی راهه

گمونم دوستم نداره آره بخت من سیاهه

تا که اومد بابا پیشم منو می ذاره رو سینه

دست میذارم روی گوشم زخممو بابا نبینه

حرفامو می گم به بابا غم و غصه هام زیادن

بچه های شهر شامی منو  بازی نمی دادن

بگو عمه بگو عمه چرا بابا رو زمینه

دستامو بزار تو دستاش چشمام تاره نمی بینه

حالا تو بگو بابا جون چرا لبهات غرق خونه

بمیرم رو صورت تو جای چوب خیزرونه

با خودت ببر از این جا دخترت طاقت نداره

می ترسم اگر بمونم بکشن منو دوباره

 

دخترم بر تو مگر غیر از خرابه جا نبود
گوشه ویرانه جای بلبل زهرا نبود

جان بابا خوب شد بر ما یتیمان سر زدی
هیچ‌کس در گوشه ویران به یاد ما نبود

دخترم روزی که من در خیمه بوسیدم تو را
ابر سیلی روی خورشید رخت پیدا نبود

جان بابا، هر کجا نام تو را بردم به لب
پاسخم جز کعب نی ،جز سیلی اعدا نبود

دخترم وقتی که دشمن زد تو را زینب چه گفت
عمه آیا در کنارت بود بابا ،یا نبود

جان بابا، هم مرا ،هم عمه ام را می‌زدند
ذره‌ای رحم و مروت در دل آنها نبود

دخترم وقتی عدو می‌زد تو را برگو مگر
حضرت سجاد زین‌العابدین آنجا نبود

جان بابا بود، اما دستهایش بسته بود
کس به جز زنجیر خونین، یار آن مولا نبود

دخترم آن شب که در صحرا فتادی از نفس
مادرم زهرا (س) مگر با تو در آن صحرا نبود

جان بابا من دویدم زجر هم می‌زد مرا
آن ستمگر شرمش از پیغمبر و زهرا نبود

دخترم من از فراز نی نگاهم با تو بود
تو چرا چشمت به نوک نیزه اعدا نبود

جان بابا ابر سیلی دیده‌ام را بسته بود
ورنه از تو لحظه‌ای غافل دلم بابا نبود

دخترم شورها بر شعر ?میثم? داده‌ایم
ورنه در آوای او فریاد عاشورا نبود

جان بابا دست آن افتاده را خواهم گرفت
ز آن که او جز ذاکر و مرثیه خوان ما نبود

آیینه زاده ام که اسیر سلاسلم

هجده ستاره بر سر نیزه مقابلم

ما را زدند مثل اسیران خارجی

دارم هزار راز نگفته در این دلم

چشم همه به سمت زنان یا به نیزه هاست

غمگین ترین سواره مجروح محملم

آتش گرفت گوشه عمامه ام ولی

زخم زبان به شعله کشیده است حاصلم

مایی که باغ های جنان زیر پای ماست

حالا شده خرابه این شهر منزلم

داغ رقیه پیر نمود اهل بیت را

پلکی مزن که چشم ترت درد میکند

پر وا مکن که بال و پرت درد میکند

میدانم اینکه بعد تماشای اکبرت

زخمی که بود بر جگرت درد می کند

با من بگو که داغ برادر چه کار کرد

آیا هنوز هم کمرت درد میکند

مانند چوب خواهش بوسه نمیکنم

آخر لبان خشک و ترت درد میکند

 لبهای تو کبود تر از روی مادراست

یعنی که سینه پدرت درد میکند

می خواستم که تنگ در آغوش گیرمت

یادم نبود زخم سرت درد میکند

کمتر به اسب نیزه سوار و پیاده شو از
 

 این حجمه های سنگ سرت درد میکند

منبع :سایت شیعتی

خون لخته های کنج لبش گشته قاتلم

ما گمشدگانیم به عرفان رقیه

دلها شده محزون و پریشان رقیه

او دختر معصوم بود و خواهر معصوم

هم عمه معصوم ،نگر شأن رقیه

حاتم که بود شهره آفاق سخایش

محتاج بود بر در احسان رقیه

پرچم زده در شام نماینده زینب

کنسول گری عشق شد ایوان رقیه

گه سینه زند گاه کند ناله و افغان

این هیئت پرشور محبان رقیه

ذهنش بنمود عمه مظلومانه بگفتا

از جان خودم سیر شدم جان رقیه

رفتی ز برم ای به من غمزده مونس

دل خون شده چو لاله ز هجران رقیه

گوشوارۀ غارت شده ات را بگرفتم

شاید بخندد لب خندان رقیه

رفتم به مدینه نکنم شادی و عشرت

پرسد ز من ار خواهر نالان رقیه

کی خواهر زیبای من عمه به کجا رفت

آخر چه بگویم به عزیزان رقیه

گویم به دل ویران مکان شد به عزیزم

آمد پدرش در شب پایان رقیه

بگرفت به دامان سر خونین حسین را

آلوده به خون شد بله دامان رقیه

لبهای پدر بوسه زد و جان به رهش داد

بگریست بر او دیده مهمان رقیه

گرچه سر زلف حسین دل و دینم را ربوده است

وقتی به قلب عاشقم مهر رقیه خورده است

دختر ارباب منه دوستش دارم یه عالمه

داد میزنم تو عالمین رقیه دلدار منه

مهر رقیه تو دل خسته و بی تاب منه

گنبد ناب و کوچولوش قبله و محراب منه

اونه بهار دل من صبر و قرار دل من

عشق و قرار دل من دار و ندار دل من

با یه نگاش اون میتون عالمو از دم بخره

تذکره هامون رو بده کرببلامون ببره

ام ابیهای حسین دختر زیبای حسین

یاس کبود شهر شام زینب صغرای حسین

بی سر و سامون توام ای سر و سامون همه

دستمو بی بی تو بگیر جون عزیز فاطمه

روی لبام زمزمه ای عشق و امید همه ای

اینو میگم از ته دل تو برا من فاطمه ای

دارم ازت من یه سئوال بی چک و چونه بی بی جون

آبله های کف پات خوب شده یا نه بی بی جون

هنوزم زمین گیری وقتی میخوای که راه بری

بگو ببینم هنوزم دستتو به دیوار میگیری

روی تو یاد خسوف قمر انداخت مرا *** از نفس های کم و مختصر انداخت مرا

خواستم اوج بگیرم به کنار لب تو *** بی رمق بودن این بال و پر انداخت مرا

گذر از کوچه و بازار برایم بد شد *** دختر حرمله آنجا نظر انداخت مرا

ظالمی که به گمانش پدرش را کشتم *** آنقدر زد که پدر ازکمر انداخت مرا

عزم خود جمع نمودم که ببوسم لب تو *** پنجه ی پیرزنی دردسر انداخت مرا

آنقدر لاغرم و ضعف نمودم که نسیم *** از روی ناقه ی عریان،پدر انداخت مرا

می شد ای کاش که از عمه حیا می کردند *** بالاخص زجر که از پشت سر انداخت مرا

دل خورشید به حال من و زینب می سوخت *** تو خبر دار شدی دخترت از تب می سوخت؟

قافله، رفته بود و من بیهوش / روی شنزارهای تفتیده / ماه با هر ستاره ای می گفت: / بی صدا باش!تازه خوابیده  /  قافله رفته بود و در خوابمعطر شهر مدینه پیچیده /  خواب دیدم پدر ز باغ فدک /  سیب سرخی برای من چیده / قافله رفته بود ومن بی جان / پشت یک بوته خار خشکیده / بر وجودم سیاهی صحرا / بذر ترس و هراس پاشیده /قافله رفته بود و من تنها / مضطرب،ناتوان ز فریادی / ماه گفت:ای رقیه چیزی نیست /  خواب بودی ز ناقه افتادی / قافله رفته بودودلتنگی / قلب من را دوباره رنجانده / باد در گوش ماه دیدم گفت: / طفلکی باز هم که جامانده! / قافله رفته بودو تاول ها / مانعی در دویدنم بودند /   خستگی،تشنگی،تب بالا /  سد راه رسیدنم بودند
 
قافله رفته بودو می دیدم / می رسد یک غریبه ازآن دور / دیدمش-سایه ای هلالی شکل- / چهره اش محو هاله ای از نور /  ازنفس های تندو بی وقفه /  وحشت و اضطراب حاکی بود /    دیدم او را زنی که تنها بود  /  چادرش مثل عمه خاکی بود / بغض راه گلوی من را بست / گفتمش من یتیم و تنهایم / بغض زن زودتر شکست وگفت: / دخترم،مادر تو زهرایم 

شهادت حضرت رقیه

وسط شهر هرچه می خواهید

دائماً سـنـگ بـر سـرم بـزنـیـد

چـوبـتـان را بـه لـب خـریـدارم

ولی از این سه ساله درگذرید

 

اینکه در خود خزیده سردش نیست

درد پهلو کشـیده خم شـده اسـت

بـا هـمـیـن قـدّ کـوچـکـش امـشب

چـقَـدَر مـثـل مـادرم شــده اسـت

 گـوشِ طـفـلِ مرا ز جا کندی

بی مروّت حیا کن از سر من

دختر ِ تـو چگـونه راضی شـد

که شود پاره گوش دختر من؟ 

چِقَـدَر بـایـد التـماس کـند

چـادر دخـتـر مـرا بـدهــیـد

دست خود را کشیده تا نیزه

بـه یـتیـمـم سر ِ مرا بدهید 

چِـقَـدَر تـازیـانـه و ســیـلـی

مگر از غصّه هایش بی خبرید

پای او کوچک است و کم طاقت

لاأقـل روی نـاقـه اَش بـبـریـد

 مثل این گوشواره، اِی نامرد

بـیـن بـازارهـا فـراوان اسـت

تو به انگشت من قناعت کن

قیمت گوشواره ارزان است

امّا تو از سری که شده از قفا . . . بگو

از رنج های این سفر پر بلا بگو

از غصّه های بی حد و بی انتها بگو

تا بیشتر صدای تو را بشنوم پدر

تو خاطرات کلّ سه سال مرا بگو . . .

السلام علیک یا مظلوم

به خرابه خوش آمدی بابا

آفتاب از کجا در آمده است

که به ما هم سری زدی بابا . . .

سلام ما به حضور مطهّرت خاتون

درود ، دختر ارباب عشق و زیبائی

سلام روشنی چشمهای ثارالله

درود آبی بی انتهای دریائی

خوش آمدی و قدم رنجه کردی ای خاتون

و غصّه را ز دل نا امید ما بردی

تو آمدی و شب سوّمم مجزّا شد

مرا به مُحرِمی خانه ی خدا بردی

آخر گل یاسم از سفر می آید

افتاده به دل عمّه ، پدر می آید

هرچند نگفته ای ولی می دانم

بی دست و بدون پا ، به سر می آید.

قرار بود که یک ابر بیقرار شود
در آسمان بوزد مدتی بخار شود

سه سال بعد بیاید سه بار پی در پی
ببارد و برود ، کوه ، نو نوار شود

و زندگی بکند مثل این همه دختر
و عقد دائم یک مرد خواستگار شود

قرار بود همین دامنی که میبینید
بجای اینکه بسوزد پر غبار شود ـ

ـ فقط برای لباس عروسی اش باشد
نه که کفن شود و زینت مزار شود

و در ادامه ی سیر تکاملی خودش
الهه ی حرم رب روزگار شود

قرار بود ، ولی نه بداء حاصل شد
که او عروسک زنجیر نابکار شود

خدا نخواست عروسی کند بزرگ شود
خدا نخواست که خانوم خانه دار شود

رضا جعفریامشب سری به گوشه ی ویرانه می زنی؟
گامی در این سکوت اسیرانه می زنی؟
ای روشنای دیده ی دل های تیره بخت
امشب سری به خانه ی پروانه می زنی؟
یک لحظه تا غریب دلم حس کند تو را
دستی در این غروب غریبانه می زنی؟
درموج گریه از نفس افتاد دخترت
با دست مرگ یک دو نفس چانه می زنی؟
گیسوی کودکانه ام آشفته وقت مرگ،
موی مرا برای سفر شانه می زنی؟
بابا! دلم برای تو یک ذرّه شد بگو
سر می زنی به دختر خود یا نمی زنی؟
خلیل

طایر گلزار  وحی! کجاست بال  و پرت؟                       که با سرت سر زدی به نازنین دخترت

ز تندباد خزان شکفته تر می شوی                            می شنوم هم چنان بوی گل از حنجرت

به گوشه ی دامنم اگر چه خاکی بُوَد                           اذن بده تا غبار بگیرم از منظرت

تو کعبه من زائرت، خرابه ام حائرت                            حیف که نتوان کنم طواف دور سرت

ببین اسیرم، پدر! زعمر سیرم، پدر!                          مرا به همره ببر به عصمت مادرت

فتح قیامت منم، سفیر شامت منم                           تویی حسین شهید، منم پیام آورت

منم که باید کنم گریه برای پدر                                  تو از چه گشته روان، اشک زچشم تَرَت

خرابه شأن تو نیست، نگویم اینجا بمان                      بیا مرا هم ببر مثل علی اصغرت

پیکر رنجور من گرفته بود التیام                                   اگر بغل می گرفت مرا علی اکبرت

این همه زخمت که هست بر سر و روی و جبین        نیزه و شمشیر و تیر چه کرده با پیکرت

اگر چه میثم نبود به دشت کرب و بلا                         به نظم جان سوز خود گشته پیام آورت

 

دخترم بر تو مگر غیر از خرابه جا نبود

گوشه ویرانه جای بلبل زهرا نبود

جان بابا خوب شد بر ما یتیمان سر زدی

هیچ‌کس در گوشه ویران به یاد ما نبود

دخترم روزی که من در خیمه بوسیدم تو را

ابر سیلی روی خورشید رخت پیدا نبود

جان بابا، هر کجا نام تو را بردم به لب

پاسخم جز کعب نی ،جز سیلی اعدا نبود

دخترم وقتی که دشمن زد تو را زینب چه گفت

عمه آیا در کنارت بود بابا ،یا نبود

جان بابا، هم مرا ،هم عمه ام را مي‌زدند

ذره‌ای رحم و مروت در دل آنها نبود

دخترم وقتی عدو مي‌زد تو را برگو مگر

حضرت سجاد زین‌العابدین آنجا نبود

جان بابا بود، اما دستهایش بسته بود

کس به جز زنجیر خونین، یار آن مولا نبود

دخترم آن شب که در صحرا فتادی از نفس

مادرم زهرا (س) مگر با تو در آن صحرا نبود

جان بابا من دویدم زجر هم مي‌زد مرا

آن ستمگر شرمش از پیغمبر و زهرا نبود

دخترم من از فراز نی نگاهم با تو بود

تو چرا چشمت به نوک نیزه اعدا نبود

جان بابا ابر سیلی دیده‌ام را بسته بود

ورنه از تو لحظه‌ای غافل دلم بابا نبود

دخترم شورها بر شعر میثم داده‌ایم

ورنه در آوای او فریاد عاشورا نبود

جان بابا دست آن افتاده را خواهم گرفت

ز آن که او جز ذاکر و مرثیه خوان ما نبود

گوشه ویرانه

هجر تو ای پدر جان مرا دیوانه کرده

دختر تو مکان گوشةِ ویرانه کرده

مانده بر پیکرم بابا نشانه

جای سیلی و نقشِ تازیانه

ای حسین جان، حسین جانم حسین جان (2)

صورتم را ببین ای پدر گردیده نیلی

گشته رُخساره ی من سیه از ضرب سیلی

مانده بر پیکرم بابا نشانه

جای سیلی و نقش تازیانه

ای حسین جان حسین جانم حسین جان (2)

مَنِ خونین جگر میوه ی قلب رسولم

پاره ای از تن و جانِ زهرای بتولم

مانده بر پیکرم بابا نشانه

جای سیلی و نقش تازیانه

ای حسین جان حسین جانم حسین جان (2)

اين گنج غم كه در دل خاك آرميده است

اين دختر حسين سر از تن بريده است

اين است دخترى كه پدر را به خواب ديد

كز دشت خون به نزد اسيران رسيده است

بيدار شد ز خواب و پدر را نديد و گفت

اى عمه جان ، پدر مگر از من چه ديده است

اين مسكن خراب پسنديده بهر ما

از بهر خود جوار خدا را گزيده است

زينب به گريه گفت كه باشد برادرم

اندر سفر كه قامتم از غم خميده است

پس ناله رقيه و زنها بلند شد

و آن ناله را يزيد ستمگر شنيده است

گفتا برند سوى خرابه سر حسين

آن سر كه خون او ز گلويش چكيده است

چون ديد راس باب ، رقيه بداد جان

مرغ روان او سوى جنت پريده است

اين است آن سه ساله يتيمى كه درجهان

جز داغ باب و قتل برادر نديده است

دانى گلاب مرقد اين ناز دانه چيست

از عاشقان كربلا اشك ديده است

معمور هست تا به ابد قبر آن عزيز

ليك قبر يزيد را به جهان كس نديده است .

غم تو

تا شعله هجران تو خاموش کنم
بر آتش دل ز صبر، سرپوش کنم

بسیار بکوشیدم و نتوانستم
یک لحظه غم تو را فراموش کنم

ای کاش، دمی دهد امانم این اشک
تا نقش تو را به دیده منقوش کنم

آخر چه شود، شبی به خوابم آیی

بنشینی و در برت، مرا بنشانی
تا زمزمه نوازشت گوش کنم

گر بار دگر مرا در آغوش کشی
صد بوسه بر آن دست و بر و دوش کنم

سجاده تو، که می‌دهد بوی تو را
برگیرم و بوسم و در آغوش کنم

چون درد فراق تو، ز حد درگذرد
زین عطر تو قلب خویش، مدهوش کنم

از حمله غارت به دلم آتشهاست
این داغ، عیان، ز لاله ای گوش کنم

گویند به من، یتیم غارت زده ام
زآن چشمه چشم خویش پرجوش کنم

دیگر اگر ای پدر نخواهی برگشت
برخیزم و پیکرم سیه پوش کنم؟

این داغ حسین، جاودان است حسان
هرگز نتوان به اشک، خاموش کنم

دشمنان نقشه کشیدند و تفکر کردند

تا مرا در به در و غرق تأثّر کردند

کی گذارم که شود نقشه ی آنان عملی

گرچه بسیار درین باره تدبّر کردند

می‌کنم زیر و زبر دولت پوشالیشان

تا که بر عکس شود آنچه تصوّر کردند

من سفیرم که فرستاده مرا ثار الله

از ره جهل به من فخر و تکبّر کردند

گفته ی ما، همه احکام خدا بود و رسول

حرف حق را نشنیدند و تمسخر کردند

میهمان را که به زنجیر گران مي‌بندد؟

شامیان خوب پذیرایی در خور کردند

چون که غربت زده و خاک نشینم دیدند

با زر و زیور شان، ناز و تفاخر کردند

پیش چشم من غارت زده، همسالانم

زینت گوش خود آویزه ای از در کردند

آستین کرده ام از شرم، حجاب رویم

پیش آنان که به سر، معجر و چادر کردند

دست در دست پدر، گشته تماشاگر من

چشمم از غصه پر از اشک تحسّر کردند

لحظه ای داغ عزیزان، نرود از یادم

خوب، از غصه، دل کوچک من پر کردند

همه آسوده بخفتند به کاشانه خویش

بستر از خاکم و بالین من آجر کردند

ای خوش آنان که حسان یار عدالت گشتند

یا به اهل ستم اظهار تنفّر کردند

شاعر:حبیب چایچیان

ای یادگار زهرا (س)

ای همنشین زینب، نام حسینت بر لب
داری چه آتشین تب، من در کنارت امشب

با گریه ی تو گریم

در این سفر به هرجا، در سیر کوه و صحرا
گوئی: کجاست بابا؟ من مات ازین تمنا

با گریه ی تو گریم

ای دخت پاک لولاک، گریان ز داغت افلاک
خفتی به سینه خاک، چون اشک تو، کنم پاک

با گریه ی تو گریم

گاهی به یاد اکبر، گاهی ز داغ اصغر
داری دلی پر آذر، ای دخت نازپرور

باگریه ی تو گریم

چون مي‌کنم نظاره، از بهر گوشواره
گوش تو گشته پاره، دارم غمی دوباره

با گریه ی تو گریم

از آن هجوم و یغما، آثار خشم اعدا
بر چهره تو پیدا، ای یادگار زهرا

با گریه ی تو گریم

شاعر:حبیب چایچیان

چه‌قدر بی تو شكستم ، چه‌قدر واهمه كردم!
چه‌قدر نام تو را مثل آب زمزمه كردم!

خیال آب نبستم به جز دو دست عمویم
اگر نگاه به رؤیای نهر علقمه گردم

سرود كودكیم در خزان حادثه خشكید
پس از تو قطع امید ای بهار از همه كردم

نكرده هیچ دلی در هجوم نیزه و آتش
تحملی كه از آن اضطراب و همهمه كردم

شكفت غنچه‌ی خورشید از خرابة جانم
همین كه با تو دلم را به خواب زمزمه كردم

چه شرم دارم از این درد و جای آمدنت را
كه سر بریده تو را میهمان فاطمه كردم

پدر ، به داغ د ل عمّه‌ام ، به فاطمه سوگند
مرا ببخش اگر شكوه بی مقدّمه كردم

ای سحرگاه شب قدر حسین

ای سحرگاه شب قدر حسین                            روی تو باشد مه بدر حسین

کی سزاوارت بود ویرانه ای                                 جای تو باشد فقط صدر حسین

کاش جانم مثل جانت خسته بود                            استخوانم مثل تو بشکسته بود

هر کجا اشکی ز چشمت می چکید                            تازیانه بر تنت بنشسته بود

کسد به مانندت سر بابا ندید                                    تو چرا با عُمر کم قدّت خمید

وای من، این عقده گشته در دلم                                یک سه ساله دختر و موی سفید

یا رقیه بهر من تدبیر کن                                    با نگاهت بر دلم تاثیر کن

نماز شب

زینب، نهال غم، چه به ویرانه می نشاند

می ریخت خاک و آب هم از دیده می فشاند

آن کوه استقامت و، آن معدن وقار

در ماتم رقیه، دگر طاقتش نماند

زینب که تا سحر، همه شب در قیام بود

آن شب دگر، نماز شبش را نشسته خواند

شاعر:حبیب چایچیان

خرابه ی شام

شب و خورشید و آشیانه ی من                نورباران شده است خانه ی من

طَبَقِ نور شد در این دل شب                پاسخ گریه ی شبانه ی  من

بوی بابا رسد مرا به مشام                 ابتا مرحبا! سلام، سلام

مصحفِ روی دست من سر تو است            هفده آیه نقش منظر تو است

زخم های سر بریده ی تو                 شاهد زخم های پیکر تو است

دررگ حنجر تو دیده شده                 که سرت از قفا بریده شده

تو نبودی فراق آبم کرد                عمه بیدار ماند و خوابم کرد

صوت قرآن تو دلم را برد                     لب خشکیده ات کبابم کرد

ای علی بر لب تو بوسه زده!                     چوبِ کی برلب تو بوسه زده؟

تا به رویت فتاد چشم ترم                    پاره شد مثل حنجرت جگرم

خواستم پا نهی به دیده ی من                پس چرا با سر آمدی به برم

دامن دخت داغدیده ی تو                 گشت جای سر بریده ی تو

طفل قامت خمیده دیده کسی؟!                 مثل من داغدیده، دیده کسی؟!

بر روی دست دختر کوچک                     سر از تن بریده دیده کسی؟!

من نگویم به من تبسّم کن                با نگاهت کمی تکلّم کن

ماهِ در خاک و خون کشیده ی من!                گل سرخ زتیغ، چیده ی من!

کاش جای سَر بریده ی تو                    بود اینجا سَر بُریده ی من

نیزه بر صورتِ تو چنگ زده                کی به پیشانی تو سنگ زده؟

هر کجا از تو نام می بردم                 از عدو تازیانه می خوردم

وعده ی ما خرابه بود ولی                     کاش در قتلگاه می مردم

به خدا شامیان بدند، بدند                تو نبودی مرا زدند، زدند

کودک وحی کی حقیر شود؟                طفل آزاده چون اسیر شود؟

از تو می پرسم ای پدر! دیدی                دختر چارساله پیر شود؟

قامت خم گواه صبر من است                 گوشه ی این خرابه قبر من است

حیف از این لب و دهن باشد                 که بر او چوب بوسه زن باشد

دوست دارم که وقت جان دادن                 صورتت روی قلب من باشد

اشک تو جاری از دو عین من است                بوسه ی من شهادتین من است

شامیان گریه ی مرا دیدند                    همگی کف زدند و خندیدند

من گل نوشکفته ای بودم                 همه با تازیانه ام چیدند

تازیانه گریست بر بدنم                 بدنم گشت رنگ پیرهنم

همه عالم گریستند به من                همچو میثم گریستند به من

دل تنگ عدو نسوخت ولی                 سنگ ها هم گریستند به من

گریه باید برای غربت من                 که شود این خرابه تربت من

 بزن مرا كه يتيمم ، بهانه لازم نيست ...

مرا كه دانه اشك است دانه لازم نيست
به ناله انس گرفتم ، ترانه لازم نيست

ز اشك ديده به خاك خرابه بنوشم
به طفل خانه به دوش ، آشيانه لازم نيست

نشان آبله و سنگ و كعب نى كافى است
دگر به لاله رويم نشانه لازم نيست

به سنگ قبر من بى گناه بنويسيد
اسير سلسله را تازيانه لازم نيست

عدو بهانه گرفت و زد و به او گفتم
بزن مرا كه يتيمم ، بهانه لازم نيست

مرا ز ملك جهان گوشه خرابه بس است
به بلبلى كه اسير است لانه لازم نيست

محبتت خجلم كرده ، عمه دست بدار
براى زلف به خون شسته ، شانه لازم نيست

به كودكى كه چراغ شبش سر پدر است
دگر چراغ به بزم شبانه لازم نيست

وجود سوزد از اين شعله تا ابد ((ميثم ))
سرودن غم آن نازدانه لازم نيست

اگر بيمار شد دوباره از سقيفه دست آن ظالم برون آمد
كه مثل مادرم زهرا ز سيلى پاره شد گوشم
من آن شمعم كه آتش بس كه آبم كرد، خاموشم
همه كردند غير از چند پروانه ، فراموشم
اگر بيمار شد كس گل برايش مى برند و من
به جاى دسته گل باشد سر بابا در آغوشم
پس از قتل تو اى لب تشنه آب آزاد شد بر ما
شرار آتش است اين آب بر كامم ، نمى نوشم
تو را بر بوريا پوشند و جسم من كفن گردد
به جان مادرت هرگز كفن بر تن نمى پوشم
دوباره از سقيفه دست آن ظالم برون آمد
به ضرب تازيانه ، قاتلت مى كرد خاموشم
فراق يار و سنگ اهل شام ، و خنده دشمن
من آخر كودكم ، اين كوه سنگين است بر دوشم

نگاه نافذت با هستى ام امشب كند بازى
گه از تن مى ستاند جان ، گه از سر مى برد هوشم
بود دور از كرامت گر نگيرم دست ((ميثم )) را
غلام خويش را، گر چه گنهكار است ، نفروشم
 

جبريل امين خادم و دربان رقيه

گرديد فلك و اله و حيران رقيه
گشته خجل او از رخ تابان رقيه
آن زهره جيينى كه شد از مصدر عزت
جبريل امين خادم و دربان رقيه

هم وحش و طيور و ملك و عالم و آدم
هستند همه ريزه خور خوان رقيه
خواهى كه شود مشكلت اندر دو جهان حل
دست طلب انداز به دامان رقيه

جن و ملك و عالم و آدم همه يكسر
هستند سر سفره احسان رقيه
كو ملك يزيد و چه شد آن حشمت و جاهش
اما بنگر مرتبت و شان رقيه
يك شب ز فراق پدرش گشت پريشان
عالم شده امروز پريشان رقيه
ديدى كه چسان كند ز بن كاخ ستم را
در نيمه شب آن دل سوزان رقيه

بسم الله الرّحمن الرّحیم
آورده ام در شهرتان خاکسترم را
آیات باقی ماندۀ بال و پرم را
آورده ام ای کوچه های نامسلمان!
مؤمن ترین فریادهای حنجرم را
دیشب مراعات حسینم را نکردید
در کوفه وا کردید پای مادرم را
من آیه های در حجاب نور هستم
خالی کنید ای چشم ها! دور و برم را
نذر سر این کعبه ی بالای نیزه
در شهرتان خیرات کردم زیورم را
من یک نفر در دو تنم اما دو روز است
از دست دادم نیمه ای از پیکرم را
یک نیمه ام را روی دست نیزه بردید
در محمل بی پرده نیم دیگرم را
اما به توحید نگاهم روی نیزه
زیباتر از هر روز دیدم دلبرم را

فراز منبر نی قرص ماه می بینم
خدای من! نكند اشتباه می بینم؟
بتاب یوسف من! بوی گرگ می شنوم
بتاب، راه دراز است و چاه می بینم
نظاره می كنم از راه دور سرها را
جوان و پیر سفید و سیاه می بینم
به آیه های كتاب غمت كه می نگرم
تمام را به «كدامین گناه...» می بینم
به احترام سرت سر به مهر می سایم
و قتلگاه تو را قبله گاه می بینم

سخن آغاز کنم از دهنم یا گوشم؟
که در این­جا دهنم زخم شد آن­جا گوشم
چار انگشت که مردانه و نامحرم بود
پلی از درد زده از دهنم تا گوشم
نبض دارد همه ی صورتم از کثرت درد
شده از شدّت خون قلب من امّا گوشم
پای تا سر همه از شوق تو چشمم امّا
به نسیم سر زلف تو سراپا گوشم
شده حسّاس تر از پیش به گرما چشمم
شده حسّاس تر از قبل به سرما گوشم
وای بابا دهنم، دستم، چشمم، مویم
وای بابا بابا بابا بابا گوشم...
ارث پهلوی شکسته که رسیده ست به گوشم
من هم انگار که رفته ست به زهرا گوشم

شهر شام و ملاء عام و کف و خنده و دشنام و گروهی به لب بام و به رخ ننگ و به کف سنگ بحر طویل....و به تن جامۀ گلرنگ گرفتند، ره آل‌علی تنگ، تو گویی همه دارند سرجنگ، هم‌آواز و هم‌آهنگ، شده دشمن دادار، پر از کینۀ پیغمبر مختار و علی- حیدرکرار، به آزار دلِ عترت اطهار، همه عید گرفتند به قتل پسر فاطمه آن سیّد ابرار، شده شهر چراغانی و مردم همه در رقص و غزلخوانی و شادی که ببینند سرنیزه سر پاک امام شهدا را.
درِ دروازۀ ساعات خبر بود، خبر بود که بر نیزه یکی مهر فروزنده و هفتاد قمر بود به روی همه از ضربت سنگ و دم شمشیر اثر بود، چه سرهای غریبی که روان بر رُخشان اشک بصر بود، سر یوسف زهرا، سر عباس دلاور، سر قاسم، سر اکبر، سر عون و سر جعفر، سر عبدالله و اصغر، سر زیبای بنی‌هاشم و انصار، سر مسلم و جون و وهب و عابس و ضرغامه و یحیا و زهیر و دگر انصار که هر سر به سر نیزه همان وجه خدا بود، چو پروانه در اطراف امام شهدا بود به لب داشت همی ذکر خدا را.
در اطراف، سر خون خدا، خیل رسل یکسره در ولوله بودند، زن و مرد همه گرم کف و هلهله بودند نوامیس خدا یکسره در سلسله بودند، فقط مرد همه آینۀ حسن خدای ازلی بود، غبارش به رخ و چهرۀ او مشعل انوار جلی بود، علی ابن حسین ابن علی بود به گردن عوض شاخۀ گل حلقۀ غل داشت بپا داشت یکی چکمۀ گلگون نه، مگو چکمۀ گلگون و بگو پرده‌ای از خون ز جراحات غل جامعه و بر سرش از سنگ نشان بود، لبش ذکر خدا داشت وَ چشمش به رخ یوسف زهرا نگران بود که می‌دید در آن سر، گل رخسار رسول دو سرا را.
در آن هجمۀ جمعیّت و آن مرحله، گردید روان سهل، به سویش به ادب داد سلامش که در آن سلسله می‌دید بلندای مقامش، الفِ قامت او، دال شده نزد امامش، پس از آن عرض نمود ای گهرِ دُرج ولایت، مه افلاک هدایت، همه عالم به فدایت، منم آن سهل که از زُمرۀ انصار رسولم، که پر از دوستی عترت زهرای بتولم، چه شود گر کنی از لطف قبولم که دل مادرتان، فاطمه، را شاد کنم بر پسر فاطمه امداد کنم، گفت به پاسخ شه ابرار، که ای آمده بر آل علی یار، اگر هست تو را درهم و دینار، بده زود به این کافر غدّار، که بر نیزۀ او هست سر یوسف زهرا شود از دُور و بر دخت علی دور، که این قوم ستمکار، تماشا نکنند عمّۀ ما را.
کوچه‌ها بود پُر از هجمۀ جمعیّت و وجد و شعف و عشرت و نه بین زنان عفّت و مردان شده دور از شرف و غیرت و بر لب همه تبریک، بسی جامۀ نو در بر و لبخندزنان با سر ریحانۀ پیغمبر اسلام رسیدند، به یک کوچه که این کوچه‌ همه قوم یهودند، همه دشمن پیغمبر آل علی و فاطمه بودند در آن لحظه ندا داد، منادی که ایا قوم یهود! آمده هنگامۀ شادی، سر فرزند علی بر سر نی، سنگ ستم دست شما، هر چه توانید، بگویید، بخندید و برقصید، بریزید به فرق سر زینب، همه خاکستر و آرید کنون یاد خود از خیبر و گیرید همه داد خود از حیدر و فرمان ز یزید آمده مأمور به آزار بنی فاطمه کرده است شما را.
یهودان ستم‌پیشه چو این حکم شنیدند، گروهی به لب بام نشستند و گروهی به سوی کوچه دویدند همه عربده مستانه کشیدند، سر یوسف زهرا به سر نیزه چو دیدند، ره جنگ گرفتند و به اولاد نبی کار بسی تنگ گرفتند، به دل، ننگ گرفتند، به کف چنگ گرفتند، زنان از لب بام آتش و خاکستر و خاشاک فشاندند به دشنام همه آتش بغض جگر خویش نشاندند، «ترانه» عوض «مرثیه» خواندند خدا را بگذارید، بگویم، که یهودیه‌ای از بام نگاهش به سر نور دل فاطمه افتاد که لب‌هاش به هم می‌خورَد و ذکر خدا گوید و بگْرفت یکی سنگ چنان بر لب فرزند رسول دو سرا زد که سر از نیزه بیفتاد زمین، ریخت به هم ارض و سما را.
چه بگویم چه شده این‌همه من سنگدل و نوکر بی‌شرم و حیایم چه کنم؟ شعلۀ جان است به نایم عجبا آه که انگار همان پشت در قصر یزیدم، نگهم مانده به ده تن که به یک‌سلسله بستند و همه حرمتشان را بشکستند و بوَد یک سرِ آن سلسله بر بازوی زینب، سر دیگر، گرهش بسته به دست پسر خون خدا، حضرت سجّاد، همه چشم گشودند، مگر کودکی از پای بیفتد به سرش از ره بیداد، بریزند و به کعب نی و سیلی بزنندش، نکند کس ز ره مهر بلندش.... چه بگویم؟ چه کنم؟ دست خودم نیست، خدا عفو کند «میثم» افتاده ز پا را.


غلام­رضا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391ساعت 9:25  توسط محمد سنجر آرانی  | 

علی اکبر لطیفیان

کار من نیست که بنشینم املات کنم
شان تو نیست که در دفترم انشات کنم
عین توحید همین است که قبل از توبه
باید اول برسم با تو مناجات کنم
سالی یکبار من عاشق نشوم می میرم
سالی یکبار اجازه بده لیلات کنم
همه جا رفتمو دیدم که تو هستی همه جا
تو کجا نیستی ای ماه که پیدات کنم
پدر خاکی و ما بچه ی خاکی تو ایم
حق بده پس همه را خاک کف پات کنم
اتو ای پیر طریقت که سر راه منی
آنقدر معجزه دیدم که مسیحات کنم
از خدا خواسته ام هرچه که دارم بدهم
جای آن چشم بگیرم که تماشات کنم
تو همانی که خدا گفت : تو رب الارضی
سجده بر اشهد ان لایی الات کنم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 21:51  توسط محمد سنجر آرانی  | 

خیمهٔ زربفت زد بر چرخ نیلی آفتاب

از پرند نیلگون آویخت بس زرین طناب

 

بال بگشود از پس شام سیه صبح سفید

همچو سیمین شاهبازی از پی مشکین غراب

 

عنبرین‌موی شب ‌ار کافورگون شدعیب نیست

صبح روز پیری آید از پس شام شباب

 

تاکه سیمین حلقهای اختران درد ز هم

خور برون ‌آمد چو زرین تیغی ازمشکین قراب

 

یا نه‌گفتی از پی صید حواصل بچگان

زاشیان چرخ بیرون شد یکی زرین عقاب

 

یا به جادویی فلک در حقهٔ یاقوت زرد

کرد پنهان صد هزاران مهره از در خوشاب

 

یا نه زرین عنکبوتی‌گرد صد سیمین مگس

بافته درگنبد مینا دو صد زرین لعاب

 

یا نهنگی ‌کهربا پیکر که از آهنگ او

صدهزاران ماهی سیم افتد اندر اضطراب

 

یا چو زرین زورقی‌ کز صدمتش پنهان شود

درتک سیمابگون دریا دو صد سیمین حباب

 

در چنین صبحی به یادکشتی زرین مهر

ای مه سیمین‌لقا ما را به‌کشتی ده شراب

 

محشر ارخواهی زگیسو چهره‌یی بنما ازآنک

محشر آن‌روز است‌کز مغرب درآید آفتاب

 

عیش جان در مرگ تن بینم خرابم‌کن ز می

کاین حدیثم بس :لدوا للموت وابنوا للخراب

 

هردو لعلت شکر نابست خواهم هردو را

می‌ببوسم تا نماند در میانشان شکرآب

 

خاصه‌این ماه‌رجب ‌کز خرمی جشنی عجیب

کرد شاه از بهر مولود شه دین بوتراب

 

ناصر دین و دول آرایش ملک و ملل

ناصرالدین شاه غازی خسرو مالک رقاب

 

رسم این جشن نوآیین‌کرد شاه دین‌پرست

آنکه چون ذات‌خرد ملکش مصون از انقلاب

 

از برای عمر جاویدان و نام سرمدی

کردکاری‌کش خدا بخشد ثواب اندر ثواب

 

راستی از شهریاران این محاسن درخورست

نه محاسن را بحنا روز و شب‌کردن خضاب

 

قصرجاویدی ببایدساختن بی‌خاک‌وخشت

ورنه‌ کو آن‌ گنگ دژ کاباد کرد افراسیاب

 

همچو نوروز جلالی شاید ار این عید را

خلق عید ناصری خوانند بهر انتساب

 

خاک‌راه بوترابست این‌ملک‌کز رشک او

آسمان‌گوید همی: یا لیتنی‌کنت تراب

 

کیست دانی بوتراب آن مظهرکامل‌که هست

درمیان حق‌و باطل حکم او فصل الخطاب

 

اولین نور تجلی آخرین تکمیل فرض

صورت‌اسماء حسنی معنی حسن‌المآب

 

جوهر عشق الهی،ریشهٔ علم ازل

شیرهٔ شور محبت، شافع یوم‌الحساب

 

ناظم هر چارگوهر ،داور هر پنج حس

مالک‌هر هفت دوزخ ،فاتح هر هشت باب

 

خاصیت بخش نباتات از سپندان تا به عود

رنگ‌پرداز جمادات از شبه تا در ناب

 

نام او در نامهٔ ایجاد حرف اولین

ذات او در دفتر توحید فرد انتخاب

 

نطفه‌یی بی‌مهر او صورت نبندد در رحم

قطره‌یی بی‌امر او نازل نگردد از سحاب

 

هیچ طاعت بی‌ولای او نیفتد سودمند

هیچ دعوت بی‌رضای او نگردد مستجاب

 

بر سلیمان قهرش از یک ترک استثنا نمود

سر القینا علی‌کرسیه ثم اناب‌

 

قدر او بر جاهلان پوشیده ماند ار نه خدای

هفت‌دوزخ را نکردی خلق از بهر عذاب

 

گرچه دیدندش به بیداری ندیدندش درست

چشم‌عاشق‌کور بود و چهر جانان در حجاب

 

نه‌توانم ممکنش خوانم نه واجب لاجرم

اندرین ره نه‌درنگم ممکنست و نه‌شتاب

 

عقل‌گوید عشق دیوانه است زامکان پا مکش

عشق‌گوید عقل بیگانه است آن‌سوتر شتاب

 

عقل ‌گوید :لنگ شد اسبم بکش لختی عنان

عشق ‌گوید: گرم شدخشم بزن ‌برخی رکاب

 

داوری را از زبان عشق فالی برزدم

ربنا افتح بیننا ،فال من آمد درکتاب‌

 

راستی را عقل نتواند کزو یابد نشان

کی توان جستن نشان آب شیرین از سراب

 

ای‌که‌گویی حق به‌قرآن وصف‌او ظاهر نگفت

وصف او هست آنچه هست اندرکتاب مستطاب

 

گرتو از هرعضو عضوی وصف‌گویی بی‌شمر

یاکه از هر جزو جزوی مدح رانی بی‌حساب

 

وصف آن اعضا ز وصف تن بود قایم مقام

مدح این اجزا ز مدح‌کل بود نایب مناب

 

با همه اشیاست جفت و وز همه اشیاست فرد

چون‌خرد درجان وجان درجسم وجسم اندر ثیاب

 

وین به عنوان مثل بد، ورنه‌کی‌گنجد به لفظ

ذوق صهبا، طعم شکر، رنگ‌گل،بوی‌گلاب

 

ذوق‌آ‌ن‌خواهی‌بنوش‌و طعم‌آن‌خواهی بچش

رنگ‌این خواهی ببین و بوی‌آن خواهی بیاب

 

گر نبد با وی خطاب حق به‌ظاهر باک نیست

کاوست منظور خدا با هرکه فرماید خطاب

 

فاش‌تر گویم رجوع‌لفظ ومعنی چون‌ به‌ اوست

در حقیقت هم سؤال از وی تراود هم جواب

 

ور همی بی‌پرده‌تر خواهی بگویم باک نیست

اوست‌لفظ‌ و اوست‌ معنی‌ اوست ‌فصل و اوست ‌باب

 

او مدادست او دواتست او بیانست او قلم

اوکلامست او کتابست او خطابست او عتاب

 

این همه‌گفتم ولی بالله تمام افسانه بود

فرق‌ کن افسانه را از وصف ای‌کامل نصاب

 

وصف‌آن باشدکزاو موصوف‌رابتوان شناخت

نه همی افسانه‌ گفتن همچو کور از ماهتاب

 

وصف‌نور آنست‌ کز چشمت درآید در ضمیر

مدح آب آنست کز جانت نشاند التهاب

 

ای‌که سیرابی خدارا وصف‌آب ازمن مپرس

هل بجویم تشنه‌یی آنگه بگویم وصف آب

 

چشم بندی هست تعریف از پی نامحرمان

تا نبیند چشمشان رخسار جانان بی‌نقاب

 

وینکه من‌گویم تمام افسانهای عاشقیست

تا بدان افسانه نامحرم رود لختی به خواب

 

دیده‌باشی شاهدی چون بارقیب آید به‌بزم

عشق‌غیرت پیشه هرساعت فتد درپیچ‌وتاب

 

مصلحت را صد هزار افسانه‌گوید با رقیب

خوابش‌‌آید خود ز وصل‌ دوست ‌گردد کامیاب

 

مغزگفتی نغزگفتی لیک قاآنی بترس

زابلهان‌کند فهم و جاهلان دیریاب

 

راه‌تنگست و فرس لنگست و معبر پر ز سنگ

ای سوار تیز رو لختی عنان واپس بتاب

 

بیش‌ازینت حدگفتن نیست‌  ورگویی خطاست

ختم‌کن اینجا سخن والله علم بالصواب

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 21:49  توسط محمد سنجر آرانی  | 

زهیر دهقانی آرانی

طلیعه مشهود  
مستیم ولی مست می موعودیم
هستیم چنین و از ازل هم بودیم
ما را چو عدو مور شمارد غم نیست
ما وارث مُلک وَلَد داوودیم
از نسل خلیلیم و تبر در دستیم
ما بت شکنان معبد نمرودیم
ما منتظریم کعبه روشن گردد
دیری است پی اجازت معبودیم
تا یار دو دست خویش بر پرده زند
ما شاهد آن طلیعه مشهودیم
یا رب نکند چشم ز ما بردارد
گر یار ز ما دور شود نابودیم
آدینه ز تقویم همه حذف شده است
از بس همگی در پی بیع و سودیم
کشکول زهیر از دو بیتی خالی است
درویش غزلسرای خاک آلودیمزهیر دهقانی آرانی

غروب جمعه  
غروب جمعه دلم بوی یار می گیرد
افق افق دل من  را غبار می گیرد
نه با زیارت یاسین دلم شود آرام
نه با دعای سماتم قرار می گیرد
نوای ندبه صبحم هنوز ورد لب است
که نغمه عشراتم به بار می گیرد
دل صنوبریم زین هوای مه آلود
نه از فراق که از انتظار می گیرد
قسم به عصر که خسران قرین انسان است
مگر هر آنکه دانش خود را به کار می گیرد
بدان که دلبر ما جان برای یاری خویش
در این دیار هزاران هزار می گیرد
به گوش منتظران گو که صبح نزدیک است
اگر چه شب ز رفیقان دمار می گیرد
جمال یار چو خورشید عالم افروز است
حجاب نفس تو را زان نگار می گیرد
تمام دلخوشیم یک نگاه کوچک اوست
ز چیست یار من از من کنار می گیرد
اگر که یار نخواهد به جلوه غم ببرد
دل زهیر چو شبهای تار می گیرد

 

 

یا ایهاالعزیز دلم مبتلایتان
دارد دوباره این دل تنگم هوایتان
از حال ما اگر که بپرسی ملال نیست
جز دوری شما و فراق صدایتان
من غصه ام گرفته برای غریبی ات
حالا شما بگو کمی از غصه هایتان
یک روز زیر پای شما خاک میشوم
من زاده میشوم که بمیرم برایتان
ناقابل است پیش کشم در برابرت
چشمم سرم دلم همه اقا فدایتان
با این همه که رنج کشیدی به خاطرم
کشتی مرا دوباره به اشک و دعایتانازفکرگناه پاک بودن عشق است
ازهجرتوسینه چاک بودن عشق است
آن لحظه که راه می روی آقاجان
زیرقدم تو خاک بودن عشق

گر عفو کنی یا نکنی حق داری
گر نامه ام امضا نکنی حق داری
با این همه عصیان و خطاکاری ما
گر چهره هویدا نکنی حق داری

چه دیده ها که دوخته به در شده و نیامدی
چه عمرها ز دوری تو سر شده و نیامدی
چه روزها که تا به شب نام توبرده شد به لب
چه چشمها که از غم تو تر شده و نیامدی
شنیده بودم از کسی که با بهار می رسی
ببین که از بهار هم خبر شد و نیامدی
بیا ببین در این جهان امام خوب و مهربان
اسیر فتنه ی زمان بشر شد و نیامدی
تمام غصه ام همین شده که گویم این چنین
و امشبم بدون تو سحر شد و نیامدی
صبا به یار آشنا بگو که شاعر شما
ز دوری رخ تو خونجگر شد و نیامدی
از این زمانه خسته ام بیا که دلشکسته ام
به حق مادری که منتظر شد و نیامدی

 

 

 

مشهورترین دعای ما یا مهدیست
فرمانده و مقتدای ما یا مهدیست
اینجا همگی به نام او می‌گذرند
اسم شب کوچه‌های ما یا مهدیست  
                                 

 

یک منتقم از طواف حج می آید
با اسب، و ذوالفقار کج می آید
 آمین  خدا  برای  اللهم
عجل ولیک الفرج می آیداز عـصـر قـدیم با تو عهدی دارم
وز نام شما به کام شهدی دارم
ایــام ولادتــت امـــام حـــاضـــر
بـر لب شب وروز ذکر مهدی(عج)دارم

عمری است که در سوز غم فاطمه هستی
دلسوخته ی عمر کم فاطمه هستی
من مطمئنم روز ظهورت اول
در فکر بنای حرم فاطمه هستی

از لطف دعایت از بلا حفظ شدیم

از شر تمام فتنه ها حفظ شدیم

ای معنی یابن السنن المشهوره

برگرد دعای ندبه را حفظ شدیم

دیدید که عمرمان سر آمد آقا

 

از غصه زوارمان در آمد آقا

 

یک وعده دعای ندبه با صبحانه

 

این کار ز دستمان بر آمد آقا

 آذین بسته شهر برای شما  ولی

اصلا خبر نشد ز عشق خدا  ولی



من دلخوشم دوباره به این زرق و برق ها

این زرق و برق ها که ندارد صفا  ولی



شکر خدا کنیم که در کوچه های شهر

حرف از شما شده  - آقا بیا – ولی



((این جشن ها برای من آقا نمی شود))

جشن بدون تو اصلا چرا؟  ولی



بگذار که ریسه ببندند برایتان

بگذار برقصند به پای  شما ولی



این انتظار به رقص و آوارز کی شود ؟

باید دعا کنیم که یا ربنا .... ولی  



ما بی خیال غیبت و روز ظهورتان

ما بی خیال ندبه و این جمعه ها  ولی



گفتند می رسی و به دنبال تو بهار

با خنده ای به گونه ی این شیعه ها  ولی



یک روز می رسی منتقم عشق ما حسین

ای تک سوار ، یوسف زهرای ما  ولی



احساس می کنم که روضه به پا شود

با صحبت از حسینِ ِتو و کربلا  ولی



ای کاش که عمه زینبتان را نمی زدند

ای کاش نمی زدند به نیزه .... خدا- ولی ...

وقتی دوباره پُر شده از بُت جهانمان
شرک است، ذکر نام خدا بر لبانمان!

اهریمنانه باعث شرمِ خدا شدیم
گُم باد،از صحیفة عالم، نشانمان

نفرین به ما، به خاطر یک لقمه بیشتر
وا شد به سوی هر کس و ناکس، دهانمان

تیر و کمان، به دست گرفتیم تا مباد
غرق پرنده‌ها بشود آسمانمان

در فکر طرح وسوسة سیب دیگری‌ست
شیطان، هم او که جا زده خود را میانمان

وقت حضور توست، مخواه آخرین امید
بی‌قهرمان تمام شود این داستانمان 

من بی تو در این دیار خواهم پوسید
پاییزم و بی بهار خواهم پوسید
چشمی به در و چشم به راهت دارم
با این همه انتظار خواهم پوسید

شاید این دفعه بیایی و زمین تر باشد

 حال این مزرعه ی سوخته بهتر باشد

 

شاید این بار که از شهر می آیی در ده

 خاک آبستن یک حاصل دیگر باشد

 

مردم از بس که برای تو نوشتم برگرد

 فقط ای کاش که این دفعه ی آخر باشد

 

شاید این بار خدا خواست وَ تا برگشتی

 صبح با چادر گلدار دم در باشد

 

مردم از بس که خبر های بد آورد کلاغ

بزند پشت در این بار کبوتر باشد!

یوسف، ای گمشده در بی سر و سامانی‌ها

 این غزل‌خوانی‌ها، معرکه‌گردانی‌ها

 

سر بازار شلوغ است، تو تنها ماندی

همه جمعند، چه شهری چه بیابانی‌...ها !

 

چیزی از سوره یوسف به عزیزی نرسید

 بس‌که در حق تو کردند مسلمانی‌ها

 

همه در دست ترنجی و از این می‌رنجی

که به نام تو گرفتند چه مهمانی‌ها

 

پیرهن‌چاک و غزل‌خوان و صراحی در دست

خوش به حال تو و نیمه‌شب زندانی‌ها

 

خواب دیدم که زلیخایم و عاشق شده‌ام

ای که تعبیر تو پایان پریشانی‌ها

 

عشق را عاقبت کار پشیمانی نیست

این چه عشقی است که آورده پشیمانی‌ها

 

این چه شمعی است که عالم همه پروانه اوست

این چه پروانه که کرده است پر‌افشانی‌ها

 

یوسف گمشده دنباله ی این قصه کجاست

 بشنو از نی که غریبند نیستانی‌ها

هِله ای مُجَلی عارفان تو چه مطلعی تو چه منظری
هله ای مُوَله عاشقان تو چه شاهدی تو چه دلبری
که ندیده ام به دو دیده ام چو تو گوهری چو تو جوهری
چه در انبیاء چه در اولیاء نه تو را عدیلی و همسری

به کدام کس مَثلت زنم که بود مثال تو یا علی

توئی آنکه غیر وجود خود به شهود و غیب ندیده ای
همه دیده ای نه چنین بود شه من تو دیده دیده ای
فقرات نفس شکسته ای سُبحات وهم دریده ای
ز حدود فصل گذشته ای به صعود وصل رسیده ای

ز فنای ذات به ذات حق بود اتصال تو یا علی

چو عقول و افئده را نشد ملکوت سِرّ تو منکشف
ز بیان وصف تو هر کسی رقم گمان زده مختلف
همه گفته اند و نگفته شد ز کتاب فضل تو یک الف
فُصَحای دهر به عجز خود ز ادای وصف تو معترف

بُلَغای عصر به نطق خود شده اند لال تو یا علی

توئی آنکه در همه آیتی نگری به چشم خدای بین
توئی آنکه از کُشِفَ الغِطا  نشود تو را  زیاده یقین
شده از وجود مقدست همه سِرّ کنز خفا مُبین
زچه رو دم از اَنا رَبکُم نزنی بزن به دلیل این

که به نور حق شده منتهی شرف کمال تو یاعلی

توئی آنکه هستی ماخَلَق شده بر عطای تو مُستدل
ز محیط جود تو منتشر قطرات جان، رشحات دل
به دل تو چون دل عالمی، دل عالمی شده متصل
نه همین منم ز تو مشتعل، نه همین منم به تو مشتغل

دل هر که مینگرم در او بود اشتعال تو یا علی

به می خم تو سرشته شد گل کأس جان سبو کشان
ز رحیق جام تو سر گران، سر سرخوشان دل بیهُشان
به پیاله دل عارفان شده تُرکِ چَشم تو می فشان
نه منم ز باده عشق تو، همه مست و بیدل و بی نشان

همه کس چشیده به قدر خود ز می زلال تو یا علی

توئی آنکه سِدره منتهی بُوَدَت بلندی آشیان
رسد استغاثه قدسیان به درت ز لانه بی نشان
به مکان نیایی و جلوه ات به مکان ز مشرق لامکان
چو به اوج خود رسیده ای ز عُلُوّ قدر و سُمُوِّ شأن

همه هفت کرسی و نُه طَبَق شده پایمال تو یا علی

نه همین بس است که گویمت به وجود جود مُکَرّمی
نه همین بس است که خوانمت به ظهور فیض مُقَدّمی
تو منزهی ز ثنای من که در اوج قدس قدم نهی
به کمال خویش مُعَرّفی به جلال خویش مُسَلّمی

نه مراست قدرت آنکه دم زنم از جلال تو یا علی

توئی آنکه میم مشیَّتت زده نقش صورت کاف و نون
فلک و زمین به اراده ات شده بی سکون شده با سکون
به کتاب علم تو مندرج بُوَد آنچه کان و ما یکون
توئی آن مُصَوّر ماخَلَق که من الظواهر و البُطون

بود این عوالم کُن فکان , اثر فعال تو یاعلی

تو همان درخت حقیقتی که در این حدیقه دنیوی
ز فروغ نور تو مشتعل شده نار نخله موسوی
اَنا رَبکم تو زنی و بس به لسان تازی و پهلوی
ز تو در لسان موحدین بود این ترانه معنوی

که انا الحق است به حقِّ حق ، ثمر نهال تو یا علی

توئی آن تجلی ذوالمِنَن که فروغ عالم و آدمی
ز بروز جلوه ماخلق به مقام و رتبه مقدمی
هله ای مشیت ذات حق که به ذات خویش مسلمی
به جلال خویش مجللی ز نوال خویش مُنَعّمی

همه گنج ذات مقدست شده ملک و مال تو یا علی

تو چه بنده ای که خدائِیَت زخداست منصب و مرتبت
رسدت ز مایه بندگی که رسی به پایه سلطنت
احدی نیافت ز اولیاء چو تو این شرافت و منزلت
همه خاندان تو در صفت چو تواَند مشرق معرفت

شده ختم دوره علم و دین به کمال آل تو یا علی

تو همان مَلیک مُهَیمنی که بهشت و جنت و نُه فلک
شده ذکر نام مقدست همه وردِ اَلسَنهٔ مَلَک
پی جستجوی تو سالکان به طریقت آمده یک به یک
به خدا که احمد مصطفی به فلک قدم نزد از سَمَک

مگر آنکه داشت در این سفر طلب وصال تو یا علی

توئی آنکه تکیه سلطنت زده ای به تخت مؤیدی
به فراز فرق مبارکت شده نصب تاج مُخَلّدی
ز شکوه شأن تو بر ملا جَلَوات عِزّ مُمَجّدی
متصرف آمده در یَدَت ملکوت دولت سرمدی

تو نه آن شهی که ز سلطنت بود اعتزال تو یا علی

توئی آنکه ذات کسی قرین نشدست با احدیّتت
توئی آنکه بر احدیّتت شده مستند صمدیّتت
نرسیده فردی و جوهری به مقام منفردیّتت
نشناخت غیر تو هیچکس ازلیّتت ابدیّتت

تو چه مبدأی که خبر نشد کسی از مَآل تو یا علی

تو که از علایق جان و تن به کمال قدس مُجَرّدی
تو که بر سرائر معرفت به جمال اُنس مُخَلّدی
تو که فانی از خود و مُتّصف به صفات ذات محمدی
به شئون فانی این جهان نه معطلی نه مقیدی

بود این ریاست دنیوی غم و ابتهال تو یا علی

تو همان تجلی ایزدی که فراز عرشی و لامکان
دهد آن فؤاد و لسان تو ز فروغ لوح و قلم نشان
خبری ز گردش چشم تو حرکات گردش آسمان
تو که ردّ شمس کنی عیان به یکی اشاره ابروان

دو مُسَخّر آمده مهر و مه هله بر هلال تو یا علی

هله ای موحد ذات حق که به ذات معنی وحدتی
هله ای ظهور صفات حق که جهان فیضی و رحمتی
به تو گشت خلقت کُن فکان که ظهور نور مشیتی
چو تو در مداین علم حق ز شرف مدینه حکمتی

سَیَلان رحمت حق بود همه از جبال تو یاعلی

بنگر فؤاد شکسته را به درت نشسته به التجا
به سخا و بذل تواَش طمع به عطا و فضل تواَش رجا
اگرش برانی از آستان، کند آشیان به کدام جا؟
ز پناه ظِلّ وسیع تو هم اگر رود برود کجا؟

که محیط کون و مکان بود فلک ظِلال تو یا علی

 

ای خدای بی نظیر

ای خدای بی نظیر ایثار کن

گوش را چون حلقه دادی زین سُخُن

گوش ما گیر و بدان مجلس کشان

کز حقیقت می خورند آن سرخوشان

چون به مابویی رسانیدی از این

سرمبند آن مَشک را ای ربّ دین

از تو نوشند ار ذُکورند ار اُناث

بی دریغی در عطا یا مستغاث

ای دعا ناگفته از تو مستجاب

داده دل را هر دمی صد فتح باب

حجّت حقّ، رحمت مطلق، علىّ بن الحسین

از مهین بانوى ایران سر زد از خاک عرب

آفتابى کز جمالش شد عیان آیات ربّ

حجّت حقّ، رحمت مطلق ، علىّ بن الحسین

دُرّة التّاج شرف ، ماه عجم ، شاه عرب

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 21:45  توسط محمد سنجر آرانی  | 

يا موسي ابن جعفر(ع)

اثری نیست به جا از من و خاکستر من

ای خدا شکر که دور است ز من دختر من

گرچه تاریک و مخوف است فضای زندان

عوض شمع بسوزد دل غم پرور من

ای رضا کاش که می آمدی و می دیدی

چه تراشیده و کاهیده شده پیکر من

اثر سلسله بر گردن من جا انداخت

ولی از کینه کسی قطع نکرده سر من

تنم آزرده شده ‌٬ ‌زیر سم اسب نرفت

چه گذشته است خدایا به دل مادر من

لبم از روزه شده خشک ولی چوب نخورد

چوب خورده به لبی که به فدایش سر من

عمه ام را سر هر کوچه و بازار زدند

یاد این صحنه رود خون ٬ ز دو چشم تر من(سعيد خرازي)

 

يا موسي ابن جعفر(ع)

زير بار کينه پرپر شد ولي نفرين نکرد

در قفس ماند و کبوتر شد ولي نفرين نکرد

روزهاي تيره هريک شب‌تر از ديروز تار

در ميان دخمه‌اي سر شد ولي نفرين نکرد

هرچه آن صيادها را صيد خود کرد اين شکار

روزي‌اش يک دام ديگر شد ولي نفرين نکرد

روزه‌‌ي غم سجده‌ي غم شکر غم افطار غم

زندگي با غم برابر شد ولي نفرين نکرد

واي اگر نفرين کند دنيا جهنم مي‌شود

از جهنم وضع بدتر شد ولي نفرين نکرد

وقت افطار آمد و ديدم که خرماها چطور

يک به يک در سينه خنجر شد ولي نفرين نکرد

هي به خود پيچيد و لحظه لحظه با اکسير زهر

چهره‌ي زردش طلا‌تر شد ولي نفرين نکرد

آن دم بي بازدم چون آتشي رفت و سپس

آنچه بايد مي‌شد آخر شد ولي نفرين نکرد(خانم سادات هاشمی)

يا باب الحوائج

زیر سنگینی زنجیر سرش افتاده

خواست پرواز کند دید پرش افتاده

میشود گفت کجا تکیه به دیوار زده ست

بسکه شلاق به جان کمرش افتاده

آدم تشنه عجب سرفه ی خشکی دارد

چقدر لخته ی خون دور و برش افتاده

گریه پیوسته که باشد اثراتی دارد

چند تاری مژه از پلک ترش افتاده

هر کس ایام کهنسالی عصا میخواهد

پسرش نیست ببیند پدرش افتاده

آنکه از کودکی اش مورد حرمت بوده ست

سر پیری به چه جایی گذرش افتاده!

به جراحات تنش ربط ندارد اشکش

حتم دارم که به یاد پسرش افتاده

(حسين رستمي)

 

 

يا موسي ابن جعفر(ع)

دلم از دوری اهل وطنم میسوزد

نه فقط دل، که سراپای تنم میسوزد


قُوَتی نیست که لب وا کنم و ناله کنم

روزه ام ، خُشکی دور دهنم میسوزد


آنقدر زخمی ام از شوری یک قطره ی اشک

گاه گاهی همه جای بدنم میسوزد


چاله ای پر نم و جسمی که سراسر زخم است

جای برخورد تن و پیرهنم میسوزد


زخم و زنجیر به هم لخته شده طوری که

تا تکانی بخورم مطمئنم میسوزد


جاي شلاق رویِ این بدن مجروحم

پوست انداخته بسکه زدنم میسوزد


آنچنان سوخته قلبم که پس از مردن هم

در دلِ خاک تمام کفنم میسوزد

قاسم ابن الحسن

دیگر ز چه رو جانب گلخانه نیایی
ای نسترن ای نوگلم ای لاله احمر
گلبرگ تنت شد ز چه پژمرده و پرپر
اندوه وداع تو چه خونین جگرم کرد
یاری دل غمزده اشک بصرم کرد
ای همسفر باد صبا ای گل نازم
رفتی ز برم در غم هجر تو چه سازم
وقتی که دلم یاد جمال حسنم بود
دیدار تو کار من و نامت سخنم بود
نیلوفر خونین شده پرپر مزن این دم
آرام بده جان که مرا میکشد این غم
وقتی که شنیدم چه غریبانه صدایت
دیدم به زمین می کشی آن لحظه دو پایت

بشتاب تا آهنگ هجران را بگویم
بر تن کفن دارم که مشتاقم اجل را
من هستم آن که گفتم احلی من عسل را
از غربتت این قلب محزون گشته سوزان
خواهم که همچون اکبرت خونین دهم جان
افتاده ام بر خاک پایت چون ستاره
بشتاب و کن بر جسم بی جانم نظاره
در لحظه ی آخر بیا خونین ببینم
با خاک و خون کربلای تو عجینم
من در هجوم دشمنان گشتم گرفتار
این سینه ی بشکسته ام گردیده خونبار
 بنگر گلویم چون گلوی اصغرت شد
ماه یتیم مجتبی هم پرپرت شد

قاسم بن الحسن

اين تن غرقه به خون مصحف پامال من است   
اين عزيز دل زهرا و حسين و حسن است
اِرباً اربا شده مثل علي اکبر، پسرم      
 پيرهن از تن و تن پاره‎تر از پيرهن است
خونِ سر آب وضو، سنگِ عدو مهر نماز      اشک در ديده و خون جگرش در دهن است
زخم شمشير کجا، جاي سم اسب کجا؟
اسب‎ها از چه نگفتيد که اين قلب من است؟
کاش يک بار دگر اسم عمو را مي‎برد   حيف کز خون دو لبش بسته، خموش از سخن است
اشک مي‎ريزم و با ديده‎ي خود مي‎نگرم 
که گلم دستخوش باد خزان در چمن است
سيزده ساله‎ي من، ماه شب چاردهم  
از چه دور بدنت اين همه شمشيرزن است
بر تن پاک تو اي حجله‎نشين يم خون             پيرهن جامه‎ي خونين شده، خلعت کفن است
بزم دامادي تو دامن صحراي بلاست             خونِ رخساره حنا، شاخه‎ي گل زخم تن است
ميثم آتش به شرار جگرت ريخته‎اند              آه جانسوز تو سوز دل هر مرد و زن است

قاسم ابن الحسن

جان زهرا ای عمو بنما قبولم
دلت آمد که بمانم تنها
که دوباره بشوم بی بابا
دلت آمد ز علی دور شوم
یا که شرمنده شوم از زهرا
ای عمو آخرین کشته عشق تو منم
ای عمو طفل یتیم حسنم
ای عمو تیغ دو دم دست من است
پاسداری حرم دست من است
غم مخور شاه که لشکر باقیست
بعد عباس علم دست من است
رد مکن سائل خود را ز درت
دست ناقابل من شد سپرت
یادگار حسنم نسل بتولم
جان زهرا ای عمو بنما قبولم
زیر یک کوه بلا پنهانی
ز چه روی اشهد خود می خوانی؟
اذن جانبازی من امضا کن
تو نه آنی که یتیمان رانی
حضرت عشق پرستوی توام
طالب طلعت دلجوی توام
یادگار حسنم نسل بتولم
جان زهرا ای عمو بنما قبولم
قتلگه لاله پرپر خواهد
قتلگه نور ز حیدر خواهد
قتلگه ناله مادر خواهد
قتلگه تیغ جفا سر خواهد
این منم پرتو آیینه ی تو
سر من می رود از سینه ی تو
دل من سوخته کرب و بلا

ما برتو اي حسين دمادم گريستيم

اما چه سود چون به شما ننگريستيم

ما كوفيان عصر جديديم درنفاق

گفتيم يا حسين و يزيدانه زيستيم

ماتيغ را به خصم نه ، برخويش مي‌زنيم

خصميم يا كه دوست ندانيم كيستيم

پاسخ نمي‌دهيم به هل من معين تو

تنهايي ات مدام كه ما يار نيستيم

ما خوگرفته‌ايم به بيداد هر زمان

كوپاي عزم، تا به عدالت بايستيم

شد سكه‌سكه گوهر اشكي كه داشتيم

آن را به چنگ معركه‌گيران گذاشتيم

اين هوچيان كه نام تودكانشان شده است

بي آبي خيام شما نانشان شده است

گيرند سكه سكه از احساس ما خراج

بازارشان گرفته زكذب وريا رواج

نسبت دهند بر تو سخنهاي ناپسند

اين قوم بر روايت عشق تو جاهل‌‌اند

گويند كرده اي طلب از اهل كوفه آب

تاجرعه‌اي دهند تو را از ره ثواب

غافل از آن كه چشمه‌ي آب بقا تويي

خضر از كف تو خورده براي حيات آب

دريا تو بودي و سپه كوفه چون كوير

دريا كجا كند طلب آب از سراب

گفتند اهل بيت تو گشتند خوار وزار

ناكام گشته‌اي توو خصم تو كامياب

خواندند خوار خواهر آزاده‌ي تو را

دوراست خواري از حرم پاك بوتراب

خواري كجا و زينب آزاده‌ي علي

ذلّت كجا و دختر بانوي آفتاب

اي زاده‌ي رسول، كه عزت از آن توست

هرجا نماز عشق شود ‌با اذان توست

ذلّت نبود شأن تو خواري نخواستي

تكبير عشق گفتي و مردانه خاستي

برخاستي به عزم و نشستي به خون خويش

پشت فساد و فتنه شكستي به خون خويش

آن دم كه شد به نيزه سرت‌اي امام عشق

گفتم زدند سكه‌ي دولت به نام عشق

خون تو نقش پرچم فتح القريب شد

نصر خدا تو را زشهادت نصيب شد

آغاز شد براي تو دوران ديگري

آن روز بود سوم شعبان ديگري

 

قرص ماه

چون گل باغ حسن از خیمه گاه آمد برون

از میان ابر گفتی قرص ماه آمد برون

 

تا ببیند وقت رفتن روی ماهش را تمام

همچو خورشیدی ز برج خیمه گاه آمد برون

 

زینب غمدیده بهر دیدن خورشید و ماه

از حرم با ناله و فریاد و آه آمد برون

 

از پی نوشیدن جام شهادت ، آن یتیم

چون دُر خونین ز دریای سیاه آمد برون

 

سوی میدان تاخت قاسم چون صدای العطش

از خیام کودکانِ بی گناه آمد برون

 

 

آمد آن ماه ...که خوانند مه انجمنش

جلوه گر نور خدا از رخ پرتو فکنش

آیت  صولت و مردانگی و شرم و وقار

روشن از چهره تابنده و وجه حسنش

آنکه آثار حیا جلوه گر از هر نگه اش

وانکه الفاظ ادب تعبیه در هر سخنش

همچو پروانه دلباخته از شوق وصال

انچنان سوخت که شد بیخبر از خویشتنش

خواست دستش که رسد زود به دامان وصال

شد جدا زودتر از سایر اعضا ز تنش

کوته از دامنت ای شاه مکن دست " رسا "

از کرم پاک کن از چهره غبار محنش

 

نهال اهل حرم طعمه تبر شده است

تنت چقدر سزاوار بال و پر شده است

میان نیزه و شمشیر و خون حلالم کن

برات عشق من اینقدر درد سر شده است

دوباره داغ دلم تازه شد که می بینم

تن تو از تن بابات زخم تر شده است

به عمه ات چه بگویم اگر تو را پرسید

قدش خمیده ببین دست بر کمر شده است

صدای مادرت از خیمه ها بلند شده

ز انچه بر سرمان آمده خبر شده است

در این دقایق کوتاه قد بلند شدی

چه کرده اند قدت اینقدر شده است

عمو چه خوب نبودی نظر کنی به تنم

برای تاخت اسبانشان گذر شده است

حضرت قاسم بن الحسن (ع)

آن که این گونه به خون قامت او غلتیده است
«سیزده بار زمین دور قدش گردیده است»

این گل تر که چنین خفته به خون پیکر او
صورتش را لب شیرین حسن بوسیده است

به رکاب حسرت بوسیدن پایش باقیست
این نهالی است که بر سرو، قدش بالیده است

دشمن و دوست همه محو تماشای وی‌اند
لشگر حُسن ببین تا چه بساطی چیده است

این قیامت قد از آن خیمه کمی دور کنید
مادرش تا که نبیند که کفن پوشیده است

این تن زیر سم اسب عدو رفته ز کیست؟
که لبش بر رخ زیبای عمو خندیده است

آن قدر خوب و عزیز است گل باغ حسن
که شه از اکبر خود بیشتر‌ش بوسیده است

رفت تا این تن گلگون به حرم، زینب گفت:
بشکند دست پلیدی که گلم را چیده است

«سائلا» بر در کاشانه او گر نگری
بینی آنجا که چه‌ها کرده، چه‌ها بخشیده است

چشمی که بسته‌ای به رخم وا نمی‌شود
یعنی عمو برای تو بابا نمی‌شود

ای مهربان خیمه، حرم را نگاه کن
عمه حریف گریه‌ی زن‌ها نمی‌شود

تا جان نداده مادرت از جا بلند شو
زخم جگر به گریه مداوا نمی‌شود

باید مرا به سمت حرم با خودت بری
من خواستم که پا شوم اما نمی‌شود

باور نمی‌کنم چه به روزت رسیده است
اینقدر تکه سنگ که یکجا نمی‌شود

تقصیر استخوان سر راه مانده است
راه نفس گمان نکنم، وا نمی‌شود

این نعل‌های تازه چه کردند با تنت
عضوی که از تو گمشده پیدا نمی‌شود

بی تو عمو اسیر تماشا شده ببین
قدت شبیه قامت سقا شده ببین

مثل دلم تمام تنت زیر و رو شده
دشتی از آه شعله زنت زیر و رو شده

پیراهنی که بر بدنت بود کنده‌اند
پیراهنی که شد کفنت زیر و رو شده

از بس که اسب بر بدنت تاخت با سوار
حتی مسیر آمدنت زیر و رو شده

با من بگو به دست که افتاده کاکلت
این طور موی پر شکنت زیر و رو شده

از بس که سنگ بر سر و پای تو ریخته
از بس که نیزه روی تنت زیر و رو شده

انگار جای فاصله‌ها پر نمی‌شود
از بس تمامی بدنت زیر و رو شده

اقاسم بن الحسن(ع)

در میخانه را ساقی گشوده                                                                       
در آن دم هوش از سرها ربوده

همه میخوارگان مستند، بی می                                                                
خمارند از رخ ساقی پیاپی

زمانی صبر رندان گشت غارت                                                                    
که ساقی کرد برخم ها اشارت

خود ساقی است بیش از دیگران مست                                                       
تعالی الله، تعالی الله، از آن مست

به دور می چو ساقی کرد اشاره                                                                 
ز خود بی خود شدی یک ماه پاره

ورا در آن میان مستی فزون بود                                                                  
رخش از فرط مستی لاله گون بود

زساقی خواست جامی مردافکن                                                                
که آتش افکند در جان و در تن

بدو فرمود تو بی باده مستی                                                                     
تو مست می نی ای، ساقی پرستی

چو ساقی دید جانش غرقه درد                                                                  
نگاهش کرد و از خود بی خودش کرد

رهاشد زین نگه از غصه و غم                                                                     
سبو از چشم ساقی زد دمادم

چو زد از چشم ساقی می پیاپی                                                               
چه حاجت بود او را بر خم و می

شراب بی خودی در جان او ریخت                                                   
چنان پر گشت، در دامان او ریخت

شرار وصل حق در جان او زد                                                                      
بسی بوسه به رخسار جوان زد

جوان بر دست و پای ساقی افتاد                                                                
گمانی رفت آن میخواره جان داد

بدو نوشاند از خمی نهانی                                                                        
می یی صاف از سبوی لن ترانی

برادرزاده را داد اذن میدان                                                                          
از آن رخصت برون شد از تنش جان

چو از ساقی گرفت آن می ز احسان                                                
ز میخانه برون شد دست افشان

چو ساقی داد او را می دوباره                                                                    
بزد بوسه به دستش ماه پاره

برادرزاده را میدان فرستاد                                                                          
برون از پیکرخود جان فرستاد

جوان در شطی از خون دست و پا زد                                                           
فتاد از اسب  وعمو را صدا زد

به بالینش حسین بنشست گریان                                                              
سر خونین او بنهاد دامان

وفا بر عهد و پیمان کرد قاسم                                                                     
نثار عم خود جان کرد قاسم

در آغوش عمو دست از جان شست                                                            
ملک بر رزم قاسم آفرین گفت

حسین بر نعش قاسم روضه می خواند                                                        
به رخسارش گلاب اشک افشاند

 

قاسم"

دست شقاوت می برد شریان قاسم

باغ شهادت می شود ایوان قاسم

در عصر تاسوعا حسین این گونه می دید

شرح رشادت می کند چشمان قاسم

شیرین تر از شهد است در چشمش شهادت

حق این چنین می خواهد از ایمان قاسم

طرفی ببند از نغمه های عاشقانه

این نغمه ی زخم است در الحان قاسم

این آیه ها را در کدامین سوره خواندیم

در سوره ی یابن الحسن قرآن قاسم

تیغ ولایت  در کف آمد چون قیامت

او در پی قد قامت مژگان قاسم

میثاق خون میثاق عاشوراست زنهار !

حق را رعایت می کند پیمان قاسم

ای گرگ ها !آهسته تر  او نوجوان است

آه ای عمو جان مرهمی بر جان قاسم

بر کشتی کاغذ نشستید وندیدید

رفتار شمشیر است با توفان قاسم

ای کوفه سر گردان بمان تا روز محشر

شاید بگیرند از کف ا ت تاوان قاسم

 

 

 

 

 

گوهر دُرج حسن از خیمه گاه آمد برون

تا ز پشت ابر تیره قرص ماه آمد برون

 

خواست بیند جلوه‌ی حق را ز مرآت رُخش

زین سبب از خیمه شاه دین پناه آمد برون

 

تا سوی دریای لشکر رفت آن دُر یتیم

اشک مرواریدشان از چشم شاه آمد برون

 

شیر حق را صید خود پنداشت خصم گرگ خو

برق شمشیرش چو دید از اشتباه آمد برون

 

من نمی گویم چه شد رفتار ، با آن تشنه کام

لیک گویم از نهاد سنگ ، آه آمد برون

 

 

از تنم چند تن درست کنید
بی سر و بی‌بدن درست کنید

سنگ را بر تنم تراش دهید
تا عقیق یمن درست کنید

زره‌ای تن نکرده‌ام تا خوب
از لباسم کفن درست کنید

از پر تیرهای چله‌نشین
بر تنم پیرهن درست کنید

سیزده مرتبه مرا بکشید
سیزده تا حسن درست کنید

آنقدر قد کشیده‌ام که نشد
کفنی قد من درست کنید

روزی که خاک نشئه ی صبح نشورداشت
چنگی حزین – چکامه ی خون درچگورداشت
خورشید درمحاق افق خون تیره بود
امساک آب سورگناه کبیره بود
می سوخت خیمه خیمه نگاهی دراضطراب
خون می چکید ازنوک مژگان آفتاب
نعلِ کهردرآتش عصیان مذاب بود
دررود رود ظهر زمین قحط آب بود
له له ، کویرناک ، عطشتاب ، تیغ مرگ
درخاک دست و پا زده قرآن ِبرگ برگ
یک سوی دشت خیمه ی دست دعا بلند
یک سوی خاک سایه ای ازنیزه ها بلند
سمت سپاه موج که طوفان غرورها
لبریزسایه مرد که سمت ستورها
بنگرکه بازباطل و حق درمقابلند
مرغان عشق درعطش تیغ بسملند
این سو که تیغها به عطش یال می زنند
«هفتاد و دو» فرشته نفس بال می زنند
ان سو که درکویر، سراب ایستاده اند
ازسی هزاربیش به چندین قلاده اند
اینک منم که شعله نفس درگدازه ام
اینک منم که راوی این خون تازه ام
بشنوکه من حکایتخون برلب آمدم
با شمّه ای زدرد دل ِ « زینب » آمدم
بشنوکه نا برابری و جنگ قصه نیست
بشنو که شیشه طاقتی وسنگ قصه نیست
درنبض خاک گرچه تب دشنه می تپد
ظهری غریب بود که گل تشنه می تپد
خون بود و خلسه بود و نماز و نیازبود
هفت آسمان برای عروج که بازبود؟
دیدم کنارعلقمه ماه ِتمام را
چون موج درخروش و صلابت امام را
باران تیررا چو سپرایستاده بود
چون نخل درهجوم تبرایستاده بود
هرچند داغدارپسربود تازه بود

چشم انتظار زخم دگربود تازه بود
گویی که عمرعشق به آخررسیده بود
نوبت به یادگاربرادر رسیده بود
« قاسم » چوتیغ، تشنه برون ازقیام زد
لبهای خشک بوسه به دست « امام » زد
خون پرده بست چشم عزیزسوار را
درکف گرفت همینه ی ذوالفقار را
مهمیزگرده ی کوب سمندی سپید شد
اهل حرم زآمدنش نا امید شد
آن سرو تازه رسته که حیدر تباربود
ازبوستان سبز« حسن (ع ) یادگاربود

 

مثل حیدر چه جنگجو شده بود
دانش آموز مکتب عباس
چون عمویش پر از صلابت بود
چهره اش چون گلیست همچون یاس

سنگ ها نقل رزم او شده اند
تیرها بوسه بر تنش دادند
پیکر نیمه جان به خاک افتاد
نیزه داران به جانش افتادند

سخت شد نفس کشیدن ِ او
خون درون گلوش سد می شد
استخوانش شکست وقتی که
اسبی از روی سینه رد میشد

باغبان آمد و گلش را یافت
اسبها می دوند  بر رویش
دید از لابه لای آن لشگر
قاتلی چنگ برده بر مویش

مثل شیری دوید بر سویش
روبهان را همه فراری داد
بوسه بر کل پیکرش میزد
تا که شاید به خود قراری داد
 
دید زیر سنگها دفن است
پیکری که ز سم لگد کوب است
مادر و عمه چون نمی بینند
جسم در خون شناورش ! خوب است

سینه ی خود به سینه اش چسباند
پیکر از خون سینه تر شده بود
قد کشیده بسان عباس و
گوئیا او بلندتر شده بود..

جسم بی جان قاسمش را او
تا حرم در کنار اکبر برد ..!!
هر دو خندان به خاک خفتند و
خبرش را برای مادر برد ..!!

محمود سنجرى

حقیقت پهلو شکسته

اى اشک مهلتى دل غمگین و خسته را

چشمان غم گرفته در خون نشسته را

مولا کنار فاطمه بدرود مى‏کند

با بند بند خویش نگاهى گسسته را

بر دوش مى‏گذارد و از خانه مى‏برد

امشب على، حقیقت پهلو شکسته را

از کوچه‏هاى کوفه که رد مى‏شود، دریغ!

در شعله مى‏کشد دل درهاى بسته را

او را به خاک تیره . . . نه! پرواز مى‏دهد

در آسمان کبوتر از بند رسته را

در صحن فاطمیه کنون شور دیگرى است

شوریدگان سینه زن دسته دسته را

جوشنی از زخم بر تن اشک افشان ذوالجناح

بازگشت آشفته یال از گرد میدان ذوالجناح

 

تا برد از قتلگاه گل خبر بر خیمه ها

یال را تر کرد با خون شهیدان ذوالجناح

 

تا کنار خیمه های منتظر خود را رساند

حلقه ای را دید گرد خویش گریان ذوالجناح

 

حلقه زد بر دور مرکب اهلبیت سوگوار

اشکباران اهلبیت و اشکریزان ذوالجناح

 

زینب آمد از میان خیمه بیرون با شتاب

دید بر گشته است بی صاحب ز میدان ذوالجناح

 

 

گیسوان خویش را آغشته با خون کرده بود

تا ببندد با حسین اینگونه پیمان ذوالجناح

 

پرسش از حال برادر کرد اما در جواب

ریخت تنها از دو چشمش خون غلطان ذوالجناح

 

کودکی پرسید بابا کو جوابی چون نداشت

کرد یال خویش در پاسخ پریشان ذوالجناح

 

گاه میسایید سم بر سنگ گاه از همدلی

نرم می بوئید روی و موی طفلان ذوالجناح

 

برده اند اسپان نجابت را همه از او به ارث

گرچه حیوان بود اما داشت وجدان ذوالجناح

 

بود حیوان لیک تا آخر به میدان ایستاد

تا دهد درس فدا کاری به انسان ذوالجناح

 

بود حیوان لیک در میدان ایثار و شرف

گوی سبقت برده بود از انس و از جان ذوالجناح

 

بود حیوان لیک در رتبت فراتر زآدمی  

اولین حیوان که خورد از آب حیوان ذوالجناح

 

آنقدراز بی کسی بر سنگها کوبید سر

تا که داد آخر به رسم عاشقان جان ذوالجناح


کاش من جای تو میبودم در آن ظهر غریب

ای غبار سم تو کحل دو چشمان ذوالجناح

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 21:44  توسط محمد سنجر آرانی  |